تبليغاتX
شبهای روشن
از 50 نفر آخري كه از گوگل و ياهو وارد وبلاگ شدند:

1- 28 نفر دنبال"عكس خانوادگي" بودند كه حاكي علاقه ي كاربران اينترنت به خانه و خانواده مي باشد.حالا خوبه ما در اين زمينه پيام اخلاقي داده بوديم.
2-"عكس دوست دختر بازيكنها" 11 نفر را به اينجا كشانده است.هرچند (به علت خوردن به ديوار)احتمالا فحش و بدو بيراه ميدهند و از اينجا خارج مي شوند.
3-"كيكاووس ياكيده" 5 نفر.به نظرم اين تعداد به خاطر اشعار كيكاووس نباشه.بلكه به خاطر بازيش توي فيلم ميلانيه.خداييش شعرش از بازيش قويتره و البته دوبلوريش از شعرش!
4-بقيه اش هم مورديه."جك لندن "؛ "ميوه بر شاخه شدم "؛ و خود "شبهاي روشن".

اي علما...اي ادبا...اي آدمهاي اهل قلم و ادب و ادبيات.ممنونم كه مارا مي خوانيد!!!
نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 0:21 توسط مسعود زارع مهرجردي| |
 

و تو رفتی و هنوز

سالها هست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام های تو تکرار کنان

می دهد آزارم و من اندیشه کنان

غرق این پندارم که چرا؟

که چرا؟

که چرا؟

برانکو علی دایی رو عوض نکرد.....

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 20:4 توسط مسعود زارع مهرجردي| |
جناب آقای احمدی نژاد

         وقتی روی اعتقادات کسی راه میری

                         اونا هم میان روی اعتقادات شما راه میرن

                               دو دو تا چهارتا

                                               این که دیگه جفتگ چارکش زدن نداره

نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 16:40 توسط مسعود زارع مهرجردي| |
 

سال گذشته در چنین روزی هر فحش غیر ناموسی که بلد بودند به خاتمیِ ما دادند.امسال اما حکمشان چیست.به رییسشان می بالند؟به دموکراسیشان؟به تمامیت سیاسیشان؟به رئیس جمهور؟حزب و دسته و فرقه شان؟یا به دانشجوییشان؟خدا را شکر که تاریخ نوشته میشود و گرنه امروز همه سال گذشته را انکار می کردند.نه؟

امروز شاید خیلی بیشتر از پارسال عصبی شده بودم.البته علی هم در این مورد بی تقصیر نبود.چه به سر ما اومده بود؟خدا را شکر که الان هم هوای تازه داریم و هم حریم خصوصی.

----------------------------

منوچهر نوذری هم رفت.

----------------------------

قسمتی از آهنگهایی که توی کنسرت ضبط کرده بودم گذاشتم تا هرکسی حال میکنه گوش بده.مخصوصا علی جان عزیزم.

----------------------------

ترسم از این نیست که روزی همدیگر را نبینیم و یا حتی درک نکنیم.من از خیابانی می ترسم که در آن همدیگر را ببینیم ،من سلام کنم.و تو بگویی ببخشید شما؟

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 0:24 توسط مسعود زارع مهرجردي| |

وقتی از ماشین پیاده شدیم آنقدر آدم دم در ایستاده بود که بیشتر شبیه تظاهرات بود تا کنسرت.آدمها منتظر بودند.در باز بود و یک نفر مدام فریاد می زد "کسایی که بلیط دارن لطفا بفرمان داخل"

شنیده بودیم همیشه در این مواقع بازار سیاه راه می افتد.از هم جدا شدیم.من و رییس رفتیم داخل و دو نفر دیگر هم رفتند تا به قول معروف مظنه بازار دستشان بیاید.یک ساعت مانده به کنسرت بلیط ما را 90000 تومان می خریدند.*

وارد تالار وزارت کشور شدیم.جایی که قبلا محل میتینگ و بحث و مناظرات سیاسی بوده اما از چندی پیش اگر هر از چند گاهی کنسرت برگزار نشود این ساختمان به درد دیگری نخواهد خورد.مخاطبان کنسرت را به طور عمده می شد به دو دسته تقسیم کرد.جوانانی که هرکدام از آنها را میشد از مدل مو و لباسشان آنالیز (روحی روانی و رشته ای) کرد.و دسته دیگر پیرمردهای اکثرا کراواتی که شاید سالهای جوانیشان را با صدای استاد عاشق شده اند.

ساعت 8 شب است و جایگاه من دو سه ردیف از دوستانم جلو تر است.این شاید یک موهبت الهی بود که من در چنین کنسرتی تک و تنها باشم.برخورد کادر خوب بود.حتی آنهایی که ما را میگشتند تا دوربین همراهمان نباشد.بر خلاف مسئولین شرکت دل آواز **.

علی دایی میاید.ابولفضل پورعرب هم.پور عرب را بچگی دیده بودم.آنوقتها خیلی به نظرم بلند و موقر بود.اما حالا فقط موقر به نظر می رسید.

دکور ساده است.شبیه خیمه هایی است که بیشتر در فیلمهای تاریخی دیده ایم.و البته با نورپردازی قابل توجه که حتما در فیلم برداری به درد می خورد.میشود فهمید که گروه پشت همین پرده ها دارند آماده میشوند.

11 دوربین از مراسم فیلمبرداری میکنند که 5 تای آنها مستقیما کارگردانی میشود تا از پرده های بزرگ دو طرف سالن پخش شود.

ساعت8:10 کل سالن پر می شود.در حالی که قرار بود کنسرت ساعت 8 شروع شود.حالا دیگر همه چیز حاضر است.نور امتحان میشود.صدا و دوربینها هم همینطور.همین نیم ساعت دیگر وقت می گیرد.

ساعت 8:40 حسین علیزاده به تنهایی روی سن آمد.به گونه عجیبی روی تشکچه نشست! سازش را کوک کرد و نواخت.سازش صدای تار و گیتار میدهد.کار به جایی رسید که دوربینها هم دستش را نمی دیدند.

بعد از آن و یک وقفه ی 5 دقیقه ای گروه چهار نفره وارد شدند.لحظه ی عجیب شکل گرفت.مردمی که مدتها برای چنین لحظه ای صبر کرده بودند و خیلی هاشان هم پول زیادی داده بودند تا به این لحظه برسند.ادای احترام استاد به مردم.فقط دو نفر عکس می گرفتند.همایون واقعا چهره ی قشنگی دارد.جذاب و متناسب.

علیزاده و همایون روی یک تشکچه،استاد 2 تشکچه و کلهر بدون تشکچه روی زمین نشست.

پیش درآمد شروع میشود.سالن بوی مرگ میداد.هیچکس حرف نمی زد.دیگر دخترهای پشت سر من بحث نه چندان جالبشان را خیلی وقت بود فراموش کرده بودند.استاد می خواند.شعر آشنا "رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن"

هز خط تصنیف یا صدایی پایین شروع و با صدایی فوق العاده قوی تمام می شود.هیچکس چند دقیقه قبلش را یادش نمیاید."خواهی بیا ببخشای خوا...".صدا قطع می شود.اما گروه چند ثانیه ادامه می دهد تا صدا وصل شود.همایون ضرب را به مهارت عجیبی می نوازد.

در این میان صدا بار دیگر قطع شد اما بازهم آمد.مردم در دلشان دارند به آقای"ریموند" فحش نثار میکنند.

پیش درامدی دیگر و تصنیفی دیگر.تصنیف را پدر و پسر همخوانی می کنند.دقیقا در لحظه ای که همایون اوج می گیرد صدا قطع می شود.استاد با اشاره گروه را متوقف می کند.با آرامشی ترسناک میکروفن را پس زد و رفتند.بقیه اش اینجاس.

 

بخش دوم را ضبط کردم.یک ساعت و سیزده دقیقه.تصنیفی قدیمی.ساز و آوازی که فرازهاش و فرودهاش سالن را بالا و پایین میبرد.اکثر کارها جدید است.کم کم آنها که عقبتر سالن بودند میامدند و در قسمت جلو روی زمین می نشستند.این تعداد در قسمتهای پایانی کنسرت دیگر خیلی زیاد میشود.

20 جوان در آخرین لحظه تصنیف وارد سالن شدند که بعد از پابان مانع هجوم مردم بروی سن بشوند.آهنگ با کمانچه ی کلهر تمام میشود.مردم(همانطور که پیش بینی شده یود) به طرف سن هجوم آوردند.زنجیره ی انسانی مانع خوبی است.مردم گلهایشان را پرت می کنند.آنهایی هم که نمی شود پرت کرد را علیزاده به نیابت دریافت میکند.گروه خارج میشود.اما مردم نه.مردم آنقدر مستند به بازگشت استاد امیدوارند که حتی یک نفر هم از سالن خارج نمی شود.گروه باز میگردد.مردم تشویق می کنند.کسی دوربین ندارد اما موبایلها صف غیر قابل نفوذی را جلوی دوربینها تشکیل میدهند.شاید استاد را بشود از پشت همین ها دید.استاد دستور میدهد که همانجایی که هستیم بنشینیم.من منتظر تکرار خاطره ی کنسرت لس آنجلس 15 سال پیش هستم.کاستی که بچگی ام را در خود داشت.

"مرغ سحر ناله سر کن..."

این اشکها و لبخندها دیگر از من نبود.

 

*فردا صبحش روزنامه ها نوشتن که بلیط 200000 تومن هم فروش رفته.

**زمزمه های نا خوشایندی که از دل آواز می شنیدم رو جدی نمیگرفتم.تا وقتی که برخورد مسئول بلیط رو با مردم دیدم.میگن این موسسه عمدا نصف بلیط ها رو وارد بازار سیاه میکنه.

 

علی جان امیدوارم که راضی شده باشی.سعی میکنم قسمتی از کنسرت رو بزارم توی وبلاگ.

 

---------------------------

در اولین سانس اکران "حکم" کیمیایی به سینما رفتم.فیلم واقعا خوش ساخت و به اصطلاح پر است.مسلما بهترین فیلم امسال خواهد شد.فیلم بی تاریخ،ضرباهنگ شاداب،پولاد و انتظامی از خصوصیات فیلم است.مخصوصا آهنگ پایانی که فیلم را به موازات "گوزنها" به ذهن میکشه.

دیگه هیچی در موردش نمیگم  که خودتون ببینید.

 

نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 20:20 توسط مسعود زارع مهرجردي| |

ابراهیم گلستان در مصاحبه ای در کتاب نوشتن با دوربین:

 احمد شاملو اين جاودانه ابر مرد ادبيات معاصر ايران بود که شعر نمی فهميد ونقطه گذاری هم نمی فهميد وشايد خيلی چيزای ديگه هم نمی فهميد.

........................................

وقتی اتفاقاتی برای یک آدم درست و حسابی که خواستگاهش زنانه های فروغ بوده بیفتد که اینطور به مرده ها بتازد و بر زنده ها رنگ مرده بپاشد...

.........................................

کاوه گلستان در فیلم سرد سبز از پدرش به عنوان یک مرده بعد از مرگ فروغ یاد می کند.یادمان باشد که گفته بودیم : ای ناخلف...

........................................

کتاب رو که خریدم نیم ساعت بیشتر عمر نکرد...

نوشته شده در سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 19:37 توسط مسعود زارع مهرجردي| |

 

تقریبا کسی را نمیشه پیدا کرد که بگه من میخوام بمیرم.یا حداقل بگه مردن رو دوست دارم.

مردن یک ترنم تازه است که همه چیز در اون همانطوری هست که می باید. و همانطوری دیده میشه که هست. پس خیلی بهتر بود آدمها مرده به دنیا میامدند..یعنی همیشه همانطوری بودند که نشا ن میدهند.هیچوقت یک اتفاق، یک رابطه و یا یک برخورد کوچک برای هیچکس علامت سوال نمی شد که: چرا اینجوری شد و چرا اینجوری نشد. و دیگه کسی نمی گفت "منظورش از این کار چی بود".

اینا رو با خودم زمزمه می کنم چون تقریبا هر روز به این سوالات بر می خورم . و حتما خیلی ها در مورد من این سوال رو از خودشون می پرسن.

حیف که روزگار ما جوریه که تا لازم نباشه هیچکس راست نمی گه. یعنی اگر بگه، میگن طرف دیوونه است.....

...........................................................................

 

پیام هفته از منوچهر آتشی:

 

عشق سوء تفاهمی است که با ازدواج برطرف می شود.

نوشته شده در جمعه پنجم فروردین 1384ساعت 13:18 توسط مسعود زارع مهرجردي| |
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم بهمن 1383ساعت 0:26 توسط مسعود زارع مهرجردي| |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir