تبليغاتX
شبهای روشن
پنجشنبه نهم خرداد 1387

 

برای کسی که شاید دیگر اینجا را نمی خواند:                                                                                  

 

 

مي برم آخر به پايان راه تا آخر خيالي را

رهگذار خسته ي پندارهاي لاابالي را

 

چشم بر هم مي نهم تا راه بر من ها بپوشانم

تا كسي از من نگيرد لااقل اين خوش خيالي را

 

رد پاي سايه ها بر پهنه ي رنجور بيداري

مي كشد در من حضور خنده هاي احتمالي را

 

                       فصل استفهام انكاري است....شايد ...از تو مي پرسم

علت اينروزهاي بي جواب بي سوالي را

 

لحظه ها را مي چكم تا عمق خواب آلود دستانت

جام بر جامم بزن آشفته كن خواب اهالي را

 

دل كه دريايي است...مي داني...به پاي خنده هايت موج

مي فشاند تا بدزدد از تو معناي زلالي را

 

 من...نگاهت....(جاي خالي)   من...نگاهت....(جاي خالي)  من...

می نویسم تا هميشه تا ابد اين جاي خالي را

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:23  توسط مسعود زارع مهرجردي  | 

سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386
 

همنشینی نا محدود با دریا...نه می شود شعر گفت نه می شود نگفت...حاصل شعرواره های کوتاهی است که...

بانوی دریا سلام

به چشمان شما مشکوکم

از وقتی دیده ام فانوس دریایی برای شما چشمک می زند

//////////////////////////////

همهمه و شلوغی است

همه با هم حرف می زنند

هیس...

اینجا شب شعر است

و خدا می خواهد شعر بخواند

.....سکوت.....

قطره ها منتظر ماندند

خورشید طلوع کرد....

//////////////////////////////////

بانوی دریا سلام

به شما مشکوکم

مردی که موهای روغن زده داشت

و بر دستان شما سوار بود

آواز می خواند

در حالی که با چوبی دنبال دلتان می گشت

/////////////////////////////////////////

عجب دیوانه ای.....

نکن اینکارها را......برایت حرف در میاورند......

*

داشتم با جاشوی کوچکی حرف می زدم

که سعی می کند

دریا را دزدکی به تور بیندازد....

/////////////////////////////////

بانوی دریا سلام

 به شما مشکوکم

این لیوان

و آن قایق که تلو می خورد

و شما که کف کرده اید...

مشکوکم...مشکوک....

////////////////////////////////

اینروزها همه چیز یک درمیان است

غروب یک در میان دلگیر است

باران یک در میان می بارد

و من یک در میان....

یک در میان هیچ ها هستم

//////////////////////////////////

خورشید خاموش و روشن می شد

و ماهیها بندری می رقصیدند

دو پری که دل به دریا زدند

دمپایی ابریهایشان را جا گذاشتند

مدتها است این ساحل را مه گرفته است

////////////////////////////////////

بانوی دریا سلام

من به شما مشکوکم

امشب همه چیز مشکوک است

قورباغه ها می خوانند

و ماهیها بندری می رقصند

بوی قند و لجن می آید

و جاشویی که بر سرتان تور انداخته است

نکند.....

 

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:54  توسط مسعود زارع مهرجردي  | 

شنبه سیزدهم بهمن 1386
 

درختهای شکسته و دیوارهای گلمال شده.به نظرم طوفان دیروز خیلی شدیدتر از اینهایی بوده که من دیده ام.آنطرف خیابان کلا نمای جلوی بانک صادرات کنده شده و الان ماشینهای شهرداری دارند دختهای تنومند را از وسط خیابان جمع می کنند.تقریبا تمام تابلوها و درختها را باد کنده....جشنواره فیلم و شعر با هم شروع شده و من ۳۰۰۰ کیلومتر اینسوتر در کافی نت روبروی تنها سینمای شهر نشسته ام که بالای سردرش نوشته"کتری سیاه تحویل بده سفید تحویل بگیر".یک ساعت منتظر ماندم تا برق اینجا وصل شود فقط برای این که بگویم وبلاگ ۳ سالش تمام شد و رفت توی ۴ سالگی.خودم هم ۲۴ را تمام کردم...

 

با پنجره ی راه راه در دست

و با خواب سقوط از برج میلاد

و با بوسه های نقطه چین نامریی

باز می گردم

تا از پشت نقاب عصر هوش مصنوعی

به تفکر ساده ی باد لبخند بزنم

من مسافر خیالهای بی تناسب دختری هستم

که شرم کوچکش را

به نگاه مردی با تنهایی چمدانی

و تنپوش آه های وصله دار

پیوند می دهد

که روزی کلاهش را به قلاب ماه می آویزد

گوش باید کرد به ترکیدن بادبادک بغض

و به کوچه های بی پنجره و نارنج پناه باید برد

-که من به تنهایی خودم تبعید شده ام-

 

سرم بوی کافور می دهد

باید به کلاغهای روی دیوار سنگ بزنم

و به ستاره شمالی دشنام بدهم

و در قبرستان برقصم

باید عصایم را به آسیه بدهم

-تا حواسش از فرعون موسیخ همسایه پرت شود-

 

آنسوی میز (هیچ)کسی نشسته

که معجون غلیظ زمان را

در جنگ مغلوبه ی فنجان و فلسفه

به هم می زند

و عینک درشتش را

غبارهای نمناک تلریخ تیره می کنند

-که من به نقطه ی تیره ای میان خطهای فاصله ی تاریخ تبعید شده ام-

 

سرم بوی کافور می دهد

و به ساعت های شنی فکر میکنم

کلاغ ها روی دیوارند

و عصایم را آب برده است...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:11  توسط مسعود زارع مهرجردي  | 

پنجشنبه هفدهم آبان 1386
سلام

شرح حال سرباختنم را کمی شعر شدم.این تنها گزارش روزمرگی است برای دوستانی که جویای احوال من هستند و ارزش دیگری ندارد...مخصوصا ارزش ادبی و شاعرانگی

هی می خورم به سینه ی سنگ قرارها

دستی کشیده است به دورم حصارها

اینسوی خارهای فلزی نشسته ام

خمیازه می کشم وسط انتظارها

شبهای ماه خورده،زمستان،کلاغ...پر

عادت نمی کنند به اینجا بهارها

جانم همیشه از سخن بادها پر است

و مانده توی پنجره ام قارقار ها

-من فکر می کنم که به جای رها شدن

در بند کرده دست مرا اختیارها-

در آسمان پنجره ام نقش بسته است

شبهای بی ستارگی استوارها

طبل بزرگ زیر دو پای تفکرم...

گم می شوم میان سکوت و هوارها

مانند بال خاطره های گریز پا

هی می خورم به سینه ی سنگ قرارها

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:25  توسط مسعود زارع مهرجردي  | 

سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386

بزن بريز رها كن رها دو تاس دوباره

برس به اول اين راه پر هراس دوباره

 

" ببند چشاتو پسر جون براي پونصدمين بار

دوباره بازي از اول دو تك دو آس دوباره"

 

غروب اول آبان دو از زمانه بريده

دو صندلي؛ و من و تو دو ناشناس دوباره

 

و من كيم؟ تن مردي كه مي رود كه نباشد

شبيه خانه به دوشان آس و پاس دوباره

 

همان غروب همان جا  همان ستاره ي قطبي

همان نگاه همان صورت و لباس دوباره

 

و گل و دست كه دارد ستاره مي شود اينجا

و عشق هاي قديمي در اقتباس دوباره

 

"آقا همينجا نيگر دار منو نذار كه جلوتر...

برم نذار كه مي ترسم  نشم خلاص دوباره"

 

و باز حرف بريدن - تماس سنگ و بركه

و ماه درهم و برهم در انعكاس دوباره-

 

كه بازي نرسيدن شروع مي شود اينجا

و مي رسم به ته خط براين اساس دوباره

 

"چي شد؟دوباره بريدي؟" دوباره بازي از اول

بزن بريز رها كن رها دو تاس دوباره

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:11  توسط مسعود زارع مهرجردي  | 

یکشنبه چهارم شهریور 1386

 

 به اگما...                                                                                                                                                                      

 

 

دنگ دنگ صداي يك ساعت...يك شب آزگار در باران

عاقبت مثل آتشي - افتاد سكه ام از عيار- در باران

 

آسمان بوي "باز باران" بود، كودكي بيست ساله در چشمت

تو پر از شهوت دو بركه و من خواب خیس انار در باران

 

اي در افسانه هات سر درگم من خدا زاده اي فراموشم

باختم تا ته شكفتن را در قمار بهار در باران

 

با چراغ شكسته اي در باد سوي خورشيد مي رود ذهنم

مي خورد انتظار روحم را مي خورد انتظار در باران...

 

...پله ها را يكي پس از ديگر مي گذارم درون رويايم

دست دست غريبه ها تا من ... رقص با روزگار در باران

 

من سوارم پياده ام گيجم...روبروي تو...دور...تا وقتی

که گره مي خورد به پاهايت  ريلهاي قطار در باران

 

زنگ ساعت...غروب يكشنبه...توي يك خانه ي پر از شن و مه

عاقبت اتفاق مي افتد يك شب آزگار در باران

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:48  توسط مسعود زارع مهرجردي  | 

یکشنبه سی و یکم تیر 1386

 

صدا صداي سكوت است در هياهوها

خيال گنگ خيابان صداي جاروها

 

سكوت و خش خش جارو زمين شطرنجي

سپور...عرض خيابان... لباس نارنجي

 

نما...نماي قدمها ... نما قيافه ي من

تو دير كرده اي و خنده ي كلافه ي من

 

شب نبودن تو صحنه ي نمايش و من

تمام طول خيابان دريغ و خواهش و من

 

نمي رسي كه ببخشد دلم غرور تو را

هميشه مي گذرم از خودم عبور تو را

***

نما نماي نمايش نماي يك كوچه

دو سايه در هوس انتهاي يك كوچه

 

دو رهگذر و چراغ شكسته... يك گلدان

رسيده اند به بن بست... توي يك زندان

 

هزار پنجره بسته دهان ديوارش

نمي رسد به حضوري گمان ديوارش

 

صداي سوت  و كوچه...و خنده اي پر زد

از آن طرف كه رسيدي پرنده اي پر زد

 

 تو مي رسي كه بگويي كه هركسي كه تو را...

كه من فقط...به تو ... اصلن نمي رسي كه تو را...

 

در اين زمانه كه دنيا "نمي رسي"شده است

دو سايه درته كوچه مثلثي شده است

 ***

نماي بسته ی بالا و نور پشت سرت

و كوچه هاي شب بي عبور پشت سرت

 

كشيده خط نگاهت كجاي اين ديوار

هميشه سر به هوايي از اين نما انگار

 

چراغ در رژه ي پر جنون باران ها

دميده روح خودش را درون باران ها

  

هجوم ارتش بارانيان به صورت تو

طلوع كرده در اينجا جهان به صورت تو

 

نماي باز و كوچه ...فضاي مه از دور

سكوت...صحنه ي تاريك...حلقه اي از نور

 

ميان صحنه  ي باران زده چه تنهايي

شب و تو و هيجان...شب...تو...كوچه... تنهايي

 

طلوع پشت نگاهت غروب خواهد شد

اگر به رقص بيايي چه خوب خواهد شد

 

نما نماي نمايش....نماي چرخيدن

زمين نشسته ببيند...بجاي چرخيدن

 

بچرخ در هيجانت بچرخ زندان را

بچرخ تا كه بپيچي به چرخ زندان را

 

دو دايره و دو صورت الهه ي زهره

دو دايره دو النگو و هاله ي زهره...

 

بچرخ تا كه جهان را بجوش اندازد

دو تار مو به جهاني خروش اندازد

 

شكار مي شود اين لحظه هاي پي در پي

تو چرخ مي زني و هوي و هاي پي در پي

 

دوباره چرخ بزن چرخ بي هدف در باد

صداي گنگ زمينه...صداي دف در باد

 

هها ددف هههوها ددف ددف هوها

 صدا صدای سکوت است در هیاهوها

 

هنوز ساعت بودن و عصر یک شنبه

هنوز طول خيابان...صداي جاروها

 

سكوت و خش خش جارو...خيال پشت خيال

دو چتر توي خيابان، دو چتر آنسوها...

 

نما نماي نمايش و شهر توي غبار

نماي بسته ي مردي كنار سكوها...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:32  توسط مسعود زارع مهرجردي  | 

جمعه هفتم اردیبهشت 1386
دارد به شعر مي كشدم التهاب تو بين هزار توي شب التهاب ها
در اولين كلام پس از انتظار من در آخرين نگاه تو در اين سرابها

اين شعر من كه نيست ؛چراغ شكسته ايست ... دارد ميان نور خودش كور مي شود
اين شعر من كه نيست ؛فقط عكسي از من است پوسيده در دهان لگدمال قابها

من مرده بودم از شب تو ... فكر مي كنم...شايد كه نه...مختصري بي چراغتر
بعد از هزار دف دددف در كنار تو رقص زنانه در وسط منجلابها

بودن ... صدا ... سكوت...نبودن ....صدا ...سكوت...اصلا چه فرق مي كند اين مسخ فلسفي
بودن براي اينكه تو را هم بهم زند دست كبود بود و نبود نقابها


مردي ميان پنجره تصوير مي شود؛ آنسوتر از هجاي بلند درخت سيب
دارد به شعر مي كشدش التهاب تو ... دارد به حرف مي بردش اين طنابها

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:9  توسط مسعود زارع مهرجردي  | 

شنبه چهارم فروردین 1386

 

سال نو مبارك

 

 

اي فارغ از قضا و قدرها خيالتان

دل برده ايد از كف ما خوش به حالتان

حالا تمام فكر و خيالم بر اين شده

فكرو خيال محض شوم در خيالتان

با اين همه كلام و قلمها چه كرده ايد

اين سيل رستخيز زبان در قبالتان...

گاهي به لكنت است  و گاهي به انسجام

هر نوبتي كه فعل شود انفعالتان

حالا كه شوكران مرا سر كشيده ايد

حالا كه شعر مانده و فنجان و فالتان

حالا كه هركسي كه به نامي قلندر است

تن شسته در سراب نگاه زلالتان

حالا كه باز گم شده راهي بنام شب

در خرمنی هميشه فراسوي شالتان

...اينك خداي كعبه ی تنهاييم شديد

جانمايه ي تمام غزلها حلالتان

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:51  توسط مسعود زارع مهرجردي  | 

پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385
 

فكر كنم بعد از اينهمه وقت بايد سلام كنم

-----------------------------

شب از نيمه گذشته

من مرده ام

و كسي برايم شعر باران صدفهاي سياه مي خواند

 آه دختر

با چشمهاي خنده براندازت

تصنيف كدام آوازه خوان را فرياد مي كني…

كه شب

ستاره از ستاره اش بشكفد

و شهر

سكوت مبهمش را بهراسد

 

طعم شهوت كدام بوسه را كنار خواهي زد

تا يك لحظه ي ديگر

                        ببينمت

                               

من مرده ام و كسي ديگر

نيمه شب ها را

با باد و بوسه و انگور نمي رقصاند

 

 برقص….

         برقص…

                    برقص...

                           (به رسم مرغ دريايي برقص...)

  

شب از نيمه گذشته

و فقط يك حرف مشترك ميان ماست

 قلمت را بردار و مرا هاشور بزن

        كه فردا

              ديوار حاشا چندان هم بلند نيست

 

تمام زندگيم را همين پنج حرف اسمت

ادامه خواهد داد

آه دختر...

 

من مرده ام

 به شرم كودكانه اي

به دستان حلقه بر گردني

به رقصي

به ترانه اي

 نگاهت را از روي زمين بردار

روزي برف ، من و تو را

تا كمركش ايستادن فرو خواهد خورد

و چراغ خواهد شكست

 گريه كن

گريه كن و ستاره ها را آب بده

 آه دختر

آه از مردم زنده و مرده شان تنها

آه از ترانه هاي گفته و نگفته شان موهوم

 به شانه هاي كدام غزل تكيه خواهي داد

تا خواب مرا ببيني

 

مشت پاييز بر شيشه

و هوايي كه روسريت را پرواز دهد

اين است تمام زندگي

 نگاه كن و برقص

نگاه كن و گريه كن

نگاه كن...

نگاه كن..........

 

نگاهت را از زمين برگير

                            تا ديگر

                                   ستاره اي خاكي نشود...

 

///////////////////////////////////////

و معرفی دوستان تازه به وبلاگ کشانيده شده ام:

حميد شرفی و محبوبه وفائيان

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:48  توسط مسعود زارع مهرجردي  | 

شنبه نهم دی 1385

 

سپيدكي بنام تاكسي

.......................

 

ماشيني

           خط رنگي به صورت كشيد

 

                   همه برايش دست تكان دادند ....

..............................................................................

 

ناصر عبداللهي را بردند.

به ادبيات خدمت كرد.از موسيقي وبلاگ مي شود همين را فهميد.

.................................................................................

من و پاپا نوئل کمی مشکل داريم.

 

پاپا نمي داند من چه مي خواهم

شايد هم مي داند و اشتباهي در جوراب ديگري مي گذارد.

جورابهايم كو...چه كسي بود صدا زد مسعود...

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:18  توسط مسعود زارع مهرجردي  | 

شنبه بیست و پنجم آذر 1385
 

بين صفحات عادتش گم شده است

کاغذ قلم و دست خطش گم شده است

امروز نشست و سجده بر مردم كرد

شاعر همه ي رسالتش گم شده است

-----------------------------------------

دوستاني در مورد آهنگ پرسيده بودند.خواننده آقاي تورج شعبانخاني است كه رد پايش را مي توانيد پيش از انقلاب در آثار سيمين غانم و پس از انقلاب در كاست اول دكلمه ي محمدعلي بهمني بيابيد.

-------------------------------------------

ما(من و خودم) امروز كلي با هم بحث و مناظره كرديم وبه اين نتيجه رسيدم كه اسم جديدي براي قالب شعري كه عامه به آن "طرح" مي گويند انتخاب كنيم.نتيجه اين شد كه به خاطر بي وزني و همچنين شباهت قاطعي كه با شعر سپيد دارد و به خاطر اينكه از آن(سپيد)كوتاه تر است ما آنرا از اين به بعد "سپيدك" مي ناميم.

كلي هم خوبست.تازه با تاژ هم پاك نمي شود...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:5  توسط مسعود زارع مهرجردي  | 

شنبه چهارم آذر 1385
 طرح تازه:

زبان سرخ آتش

             سر سبز درخت

                           جنگلي ضرب المثل شد

.............................................

دوستان تا حدودي مي دانند من آدم عجيبي هستم...اما من جديدا دارم متوجه مي شم كه خيلي بيشتر از اينها عجيبم...

كتاب مصاحبه ي ابراهيم گلستان را دوباره خريدم و از صفحه ي ۷۵ ادامه دادم...

اين يعني اينكه طي يكسال تعصب خطرناكم را روي شاملو به تعصب غيرخطرناك روي شاملو تبديل كردم...

خسته نباشم...

..............................................

تصوير سال:

شب ميانترم درس معادلات ديفرنسيال!

اين انتگرال را حل كنيد...

لازم به ذكر است ما(من و عكاس) براي ۳ومين بار اين درس را اخذ كرده ايم...

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:47  توسط مسعود زارع مهرجردي  | 

پنجشنبه چهارم آبان 1385
امروز دل ساده ی مغرور شكست
در حسرت دست،