بودن يا نبودن
اصلا چه فرق دارد
مسئله اين است
كه در نوزادي ام خواب بوسه ديده ام
و هنوز دهانم بوي شعر مي دهد!
سرم سوت مي كشد
قطاري در چشمانم ايستگاه دارد...
خون فرشته اي در جوي مي ريزد
و شما اشكهايم را مي بينيد
قاصدكي سرش را به باد مي دهد
و شما لبخند هايم را مي بينيد...
از شما چه پنهان
هر روز دريچه اي مي سازم
و از خانه هاي تقويم جلالي بيرون مي پرم
شايد بيفتم
در ارابه ي ستاره چران هاي راه شيري
يا در قفس جغدهاي كشتي نوح
يا در سكوت گرم سردخانه ي يزد
اما تقويم هاي كاغذين
شيشه هاي پولادين دارند
و با همين تفاوت است
كه كالبدم
فردا صبح زود
به شما سلام خواهد كرد...
------------------------------
پانوشت:
لازم به ذكر است كه در بند "سردخانه ي يزد" استفاده از اين تركيب تنها به عنوان مفهوم مستقيم مورد نظر نويسنده بوده است و كاربرد ديگري در راستاي نفي و تخفيف موطن گرامي ام ندارد.
یک چشم به در و یک چشم به ساعت.اگر انتظار مرا می کشی باید بگویم که کور خوانده ای.چرا که من الان در سواحل دانوب آرمیده ام و پای راستم را در جریان آب خنک تکان می دهم.
دانوب خیلی خوب است.ستاره های اینجا کلی از ستاره های خانه ی شما زیباترند.اینرا مدتی بود می خواستم به تو بگویم که ستاره های خانه ی شما اصلا هم زیبا نیستند.
دانوب خیلی خوب است.چون در کنارش آب جو می خورم و قوطی اش را در آب می اندازم.چون اینجا قایقی دارد که هر روز مثل فیلسوف ها چشم هایش را در آب فرو می کند و مردم پشتش سوار می شوند.البته کمی هم غر می زند.
اگر فکر کرده ای که بعد از دانوب به سراغت می آیم بازهم کورخوانده ای.چرا که از اینجا با ارزانترین پرواز به چین می روم.از آنجا به مکزیک.بعد هند.بعد هلند...البته جغرافیایم چندان خوب نیست.اما این را می دانم که دانوب از کوچه ی شما گذشته است.ولی من خانه ات را پیدا نمی کنم.آه...این شهرداری لعنتی...پلاک ها عوض شده اند.لطفا بیا بیرون.هوا خیلی سرد است.
----------------------------
در حاشيه ي خبرها:
چشمانم نارنجی است
وقتی آنها را به درخت آویخته ام
و تو در دستانم تاب بازی می کنی
همه ی نارنج ها به سکوت منظم ابر خیره شده اند...
هر بهار که کبوتری به دنیا می آید
از چشم درخت می افتم
و صدای رویش من از صدای زوالم کوتاهتر است...
و من حسادت تمام اعصارم
وقتی که صدای سیبی از دستانت می آید
و من دشنام داده ام به چراغ
که شب را پنهان می کند
و من دشنام داده ام به سکوت
که تو را...
روزی که آسمان پلک زد
قاب عکسی شدم
با منظره ی چشم های نارنجی
و طعم سیبی که در دستانت آواز می خوانَد
و کوچه ی نارون شمالی
که تو در جنوبش
دیگر دیده نمی شوی
به محمد مختاری
آه بلند
خیابان بلند
پل عابر پیاده ی بلند
دستانم بوی محرومیت تازه می دهند
و من از این بالا
تمام شهر را دید می زنم
سبز...زرد...قرمز...
سبز...زرد...قرمز...
سبز...زرد ... قرمز...
خسته می شوم
از ضربان راهنمای ماشینها
در چارراهی که گردش به راست ممنوع است
خسته می شوم
از پله ها صدای ساز می آید
"آی خانوما...آی آقایون...سال داره تحویل میشه"
کفش کهنه ام را
با خیال خستگی هایم به خیابان پرت می کنم
و ماشینها
کفش کهنه ام را
به خیال سال نو به هم تبریک می گویند
سبز...زرد...قرمز...
سبز...زرد...قرمز...قرمز...قرمز...
روزنامه ای نوشت:
به خاطر پاره ای تعمیرات
سال نو تا اطلاع ثانوی تعطیل است ...
سه سپید یا چیزی شبیه آن که یکی از آنها عنوان ندارد(نمی دانم چرا آن دو تای دیگر دارد)
::::بیگ بنگ::::
ستاره می شوم
چرا که ستاره ها هرگز تنها نمی مانند
و من این را
از درک معاشقه ی دو ستاره ی همزاد فهمیدم
و سال نوری
تنها بند انگشتی است
که به آسمان دراز می کنی
من ستاره ای را می شناسم که هرگز همزاد خودش را ندیده است
و برای هزارمین بار
به امید انفجاری بزرگ تر
خودکشی می کند....
ستاره می شوم
باشد که اینبار ویرانی ام طلوع تو باشد
*********
همه ی پنجره ها
رو به خلوت تو باز می شود
مگر مرا به رویایت فراخوانده ای؟
ای تبسم عریان بر قاب خالی لحظه ها
چه کسی می داند
که فاصله ات
ثانیه ای چند سال برایم آب می خورد؟
**********
::::وصیتنامه::::
پیش خودمان باشد
کمی سرگیجه دارم
و هرشب با ویار سپید به رختخواب می روم
پیش خودمان باشد
غزلی را حامله ام که پس از مرگم به دنیا می آید
به او بگویید
فرزند سکوتی است
که من سال ها در آستین پرورانده ام
و مترو
ديگر كلام شاعرانه ايست
وقتي تو در آن باشي
و تاكسي
ديگر كلام شاعرانه ايست
وقتي تو در آن باشي
واتوبوس...
و تاكسي...
و مترو...
با اين همه قافيه كه رديف كرده اي
اينروزها
تهران شيراز است
این ناگزیر نامه را از شیراز می نویسم،باشد که میدان خالی نباشد و شاید ما از یادتان نیفتیم...
هر دفعه در نگاه تو تصویر می شود
آیینه از زلال خودش سیر می شود
"من دارم از نهایت شب حرف می زنم"
که در سکوت سرد تو تعبیر می شود
تو داری از شبانه ی من کوچ می کنی
از ناگزیرخانه ی من کوچ می کنی
حال تمام پنجره ها را گرفته ای
وقتی که از ترانه ی من کوچ می کنی
بگذار تا به هم بخورد خواب سالها
افسانه های دور تو از من نبود و نیست
روزی هزار دفعه تو از من گذشته ای
این اولین عبور تو از من نبود و نیست
از حسرت شبانه ی من بی هوا نرو
با نعره ی سکوت هماورد می شوی
ای شعله ی گریزپا در درون من
قدری بمان اگرچه تو هم سرد می شوی
در پله های مست صعود و سقوط ها
سهم من است ماندن در دشت لوت ها
تا بسته است چشم خدا بر دو دست من
تا بسته است پنجره ها بر قنوت ها
"من دارم از نهایت شب حرف می زنم"
که در سکوت سرد تو تعبیر می شود
***
روزی هزار سال از آن ماجرا گذشت
مردی میان پنجره ها پیر می شود
برای کسی که شاید دیگر اینجا را نمی خواند:
مي برم آخر به پايان راه تا آخر خيالي را
رهگذار خسته ي پندارهاي لاابالي را
چشم بر هم مي نهم تا راه بر من ها بپوشانم
تا كسي از من نگيرد لااقل اين خوش خيالي را
رد پاي سايه ها بر پهنه ي رنجور بيداري
مي كشد در من حضور خنده هاي احتمالي را
فصل استفهام انكاري است....شايد ...از تو مي پرسم
علت اينروزهاي بي جواب بي سوالي را
لحظه ها را مي چكم تا عمق خواب آلود دستانت
جام بر جامم بزن آشفته كن خواب اهالي را
دل كه دريايي است...مي داني...به پاي خنده هايت موج
مي فشاند تا بدزدد از تو معناي زلالي را
من...نگاهت....(جاي خالي) من...نگاهت....(جاي خالي) من...
می نویسم تا هميشه تا ابد اين جاي خالي را
همنشینی نا محدود با دریا...نه می شود شعر گفت نه می شود نگفت...حاصل شعرواره های کوتاهی است که...
بانوی دریا سلام
به چشمان شما مشکوکم
از وقتی دیده ام فانوس دریایی برای شما چشمک می زند
//////////////////////////////
همهمه و شلوغی است
همه با هم حرف می زنند
هیس...
اینجا شب شعر است
و خدا می خواهد شعر بخواند
.....سکوت.....
قطره ها منتظر ماندند
خورشید طلوع کرد....
//////////////////////////////////
بانوی دریا سلام
به شما مشکوکم
مردی که موهای روغن زده داشت
و بر دستان شما سوار بود
آواز می خواند
در حالی که با چوبی دنبال دلتان می گشت
/////////////////////////////////////////
عجب دیوانه ای.....
نکن اینکارها را......برایت حرف در میاورند......
*
داشتم با جاشوی کوچکی حرف می زدم
که سعی می کند
دریا را دزدکی به تور بیندازد....
/////////////////////////////////
بانوی دریا سلام
به شما مشکوکم
این لیوان
و آن قایق که تلو می خورد
و شما که کف کرده اید...
مشکوکم...مشکوک....
////////////////////////////////
اینروزها همه چیز یک درمیان است
غروب یک در میان دلگیر است
باران یک در میان می بارد
و من یک در میان....
یک در میان هیچ ها هستم
//////////////////////////////////
خورشید خاموش و روشن می شد
و ماهیها بندری می رقصیدند
دو پری که دل به دریا زدند
دمپایی ابریهایشان را جا گذاشتند
مدتها است این ساحل را مه گرفته است
////////////////////////////////////
بانوی دریا سلام
من به شما مشکوکم
امشب همه چیز مشکوک است
قورباغه ها می خوانند
و ماهیها بندری می رقصند
بوی قند و لجن می آید
و جاشویی که بر سرتان تور انداخته است
نکند.....
درختهای شکسته و دیوارهای گلمال شده.به نظرم طوفان دیروز خیلی شدیدتر از اینهایی بوده که من دیده ام.آنطرف خیابان کلا نمای جلوی بانک صادرات کنده شده و الان ماشینهای شهرداری دارند دختهای تنومند را از وسط خیابان جمع می کنند.تقریبا تمام تابلوها و درختها را باد کنده....جشنواره فیلم و شعر با هم شروع شده و من ۳۰۰۰ کیلومتر اینسوتر در کافی نت روبروی تنها سینمای شهر نشسته ام که بالای سردرش نوشته"کتری سیاه تحویل بده سفید تحویل بگیر".یک ساعت منتظر ماندم تا برق اینجا وصل شود فقط برای این که بگویم وبلاگ ۳ سالش تمام شد و رفت توی ۴ سالگی.خودم هم ۲۴ را تمام کردم...
با
با پنجره ی راه راه در دست
و با خواب سقوط از برج میلاد
و از خیابان های نقطه چین نامریی
باز می گردم
تا از پشت نقاب عصر هوش مصنوعی
به تفکر ساده ی باد لبخند بزنم
من مسافر خیالهای بی تناسبی هستم
که دست کوچکی را
به نگاه مردی با تنهایی چمدانی
و تنپوش آه های وصله دار
پیوند می دهد
که روزی کلاهش را به قلاب ماه آویخته است
گوش باید کرد به ترکیدن بادبادک بغض
و به کوچه های بی پنجره و نارنج پناه باید برد
-که من به تنهایی خودم تبعید شده ام-
که من به نقطه ی تیره ای میان خطهای فاصله ی تاریخ تبعید شده ام-
سرم بوی کافور می دهد
باید به کلاغهای روی دیوار سنگ بزنم
و به ستاره شمالی دشنام بدهم
و در قبرستان برقصم
باید عصایم را به آسیه بدهم
-تا حواسش از فرعون موسیخ همسایه پرت شود-
سرم بوی کافور می دهد
و به ساعت های شنی فکر میکنم
کلاغ ها روی دیوارند
و عصایم را آب برده است...



