عکس من برعکس من آسوده از رنج و غم است
خوش نشسته در میان قاب و جایش محکم است
او قناعت کرده بر یک قاب ناقابل ولی
هستی عالم به من بخشند اگر گویم کم است
?
چیزیم نیست
دارم دنبال یه چیزی میگردم اما پیدا نمی کنم.
دل از من برد و روی از من نهان کرد
خدارا با که این بازی توان کرد
کم کم پیدا میشم...
چیزیم نیست
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:13  توسط مسعود زارع مهرجردي
|

زندگي كردن من مردن تدريجي بود....
( ۵۷ خط - هر خط به نشانه ی ۲۴ ساعت خیلی خیلی خیلی طولانی...)
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:24  توسط مسعود زارع مهرجردي
|
بعد از خستگی سرباز شدن می خواستم روزی را نفس بدون نظام بکشم.آخ که تمام خستگی در وجودم ماسید وقتی که شنیدم قیصر امین پور دیگر نیست.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:9  توسط مسعود زارع مهرجردي
|
چشم باز مي كني؛مي بيني تمام هستي ات تنها يك كد مسخره در چشمان كاغذ سفيد مسخره تر است كه داد مي زند "هااااااااايييييييييييييي فلاني از اين به بعد تو سرباز مابين الاسطورتين هستي" .نه دستت به تخت جمشيد مي رسد نه به حافظ.جايي بين مرودشت و شيراز.....زندگي شايد همين باشد.
////////////////////////
يك ماه با ۲۵ فيلم.اين حتما ركورد است.فيلم هاي درجه دوي ايراني تا فيلمهاي كلاسيك فرنگي.از كافه ستاره تا ربه كا
/////////////////////////
اتاق تاريكم را دوست دارم.از اينكه لم بدهم و تا دلم مي خواهد فكر كنم.فقط چراغ كوچك بالاسر جغدم را دوست دارم.جغد جامانده از رابطه اي كه چراغ بالاسرش دارد خاموش مي شود.اين اتاق روزهاي سردي را بدون من تجربه خواهد كرد.با ميز ميانش كه هرچه نقشه داشتم پشت همين ميز کشيدم و هر چه نداشتم را پشت سرم گرفتند.(پلي نيست.پشتي ها خراب شدند و روبروييها را سستي سخت فراگرفته)پرده هاي بنفش را در شب اتاقم دوست دارم.چون شيشه هاي زشت رنگي را - كه هنوز هم زن همسايه ي پشتي از آن پيدا است - را مي پوشاند.او هم مثل من نگاه كنجكاوانه اش را از لاي پرده هاي زمخت بنفش به موهاي كم پشت سر به هوايم مي اندازد.نوار كاست هايم را دوست دارم.همينطور نوارهاي پدرم را كه حالا مال من است.هنوز هم دوست دارم بنزين بي زبان را به خاطرشان دود کنم. كتابخانه ام بدون من حوصله اش سرخواهد رفت.همان كتابخانه ي عزيز.(آخرش موفق شدم بین تفسیرهای ۴۰ - ۵۰ جلدی قرآن جایی هم برای کامو و هدايت باز کنم).باید آرام باشم.دوست داشتنی هایم را در تاریکی رها می کنم.همیشه همینجوری است.در تاریکی با اینکه نمی بینمشان اما دوستشان دارم.دوست دارم ميان همين اتاق، درخت بشوم. آنقدر ريشه دارم كه دختر مو وزوزي همسايه را تاب بدهم.و آنقدر شاخه هاي بلند دارم كه انگورهاي حياط همسايه ي پشتي - كه هنوز هم زنش از شيشه هاي رنگي پيدا است - را بدزدم.من درختم .بله.خواهی نخواهی درختم.با گذشته ای خاک و آینده ای خاکستر.
////////////////
این بود انشای پاییزی من که بصورت زنده نگاشته شد.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:22  توسط مسعود زارع مهرجردي
|
آرزوي خواب:
بايد سر راحت به زمين بگذارم
بايد سر راحت به زمين بگذارم
از دست ترانه ها نجاتم بدهيد
شايد سر راحت به زمين بگذارم...
----------------------------------------------------
اين چند روز مسافرت بودم و اصلا نمي دانستم چه خبر است.حالا كه نيمه شبي زمستاني است و تازه رسيدنم را نفس مي كشم دست جواد شيرعليزاده عزيز من را به ورطه ي ۵ تاييهاي يلدايي مي كشد...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 4:1  توسط مسعود زارع مهرجردي
|
از آسمان؛باران صدفهاي سياه مي بارد
من مرده ام
و كسي برايم شعر مي خواند..............
(تكه اي از شعري كه كاغذش گم شده)
-------------------------------
بابك بيات رفت.
سمانه ناييني را مي خواستند ببرند اما نرفت!
ناصر عبداللهي مي خواست برود اما نبردند!!
من را نه كسي مي خواست ببرد نه مي خواستم بروم(فعلا)
--------------------------------
آهنگ وبلاگ عوض شده.اينا براي كساني كه نفهميدند گفتم.
--------------------------------
آقاي احمدي نژاد عزيزم ۴ شنبه به شهر ما ميايند.از تني چند از دوستانمان دعوت شده براي ستاد استقبال.از ما هم دعوت شده براي يك اردوي چند روزه خارج از استان تا شر درست نشود.
--------------------------------
خيلي خوب است كه تعداد قابل توجهي از دوستان ما كامنت را شفاهي ارائه مي كنند.
نهايتا با اس ام اس...
-------------------------------
برف ميايد.ما جنبه نداريم...
-------------------------------
گاهي وقتها يادم نمي ماند كه رستاخيز كلمات كار من نيست
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:24  توسط مسعود زارع مهرجردي
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:11  توسط مسعود زارع مهرجردي
|
یک سال دیگر هم از آن روز(شب) عجیب گذشت.
بوی ۱۸ تیر هرچند خفیف یازهم در شبهای ۳۰ خرداد به مشام می رسد.
آقا معرکه نگیر.پراکنده بشوید.
ما را که بستن مژه باشد دلیل هوش
چشم گشاده آیینه ی خواب غفلت است
عمری است که دل به غفلت خود گریه می کند
این نامه ی سیاه عجب ابر رحمت است...
اسم شاعر یادم نیست!!!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:9  توسط مسعود زارع مهرجردي
|
همی گویم و گفته ام بارها که آرژانتین پای فینال می باشند.ایشان امروز با ۶ گل زهر چشمی اساسی از دنیا گرفتند.لازم به ذکر است ما تعداد پاسهای منجر به گل دوم را شمردیم.
۲۱
و این یعنی همه چیز...
ضمنا زنده باد مارادونا
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:32  توسط مسعود زارع مهرجردي
|
به نظرم هیچی جام جهانی نمیشه.تیم هم هیچی مثل آرژانتین نمیشه.البته با حفظ عرق ناسیونالیستی...
-----------------------------
من هیچوقت تو درس هیچی نمیشم...تو هیچی هیچی نمیشم
-----------------------------
از اینکه پشت سرم حرف بزنن بدم میاد
-----------------------------
یک نفر دیشب دل و روده ی آرشیو رو زیر و رو کرده...
------------------------------
بازی ایران و مکزیک ۲-۱ میشه.اما به نفع کی نمیدونم!!!
------------------------------
این ترانه هایی که برای جام جهانی سروده شده اغلب بسیار نامفهومه.همه می خوان حماسی کار کنن.حتی شعر شاهکار هم چندان شاهکار نبود.حیف اون آهنگ و خواننده که این شعر رو خوند.تاجیک...نیما نکیسا...نچ...برو بریم آرش...
------------------------------
این شعر جالب بود.
------------------------------
درسم نمیاد...خوابم نمیاد...خندم نمیاد...گریه م نمیاد...
-----------------------------
حیف که حافظ گفته:
عتاب یار پری چهره عاشقانه بکش که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند
وگرنه....
-------------------------------
والسلام...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:55  توسط مسعود زارع مهرجردي
|
كجا بودم؟شهركرد؟چكار مي كردم...آواز مي خوندم...قبلش؟پاچه مي گرفتم...بعدش؟پاچه مي گرفتم...چرا؟نيدونم...من و عقل؟...دور از جون
..................................
آنچه ما در حلقه ي داغ محبت ديده ايم ني سكندر ديد در آيينه ني در جام...جم
لطفا آخر (جام)اين شعر بيدل رو كشيده بخونيد تا روحش شاد بشه
..................................
داداش جون!!!اين گلنار رو زياد جدي نگير.مي دونم كه آنتن فضوليت تكون خورده.ولش كن خوش باش.
.................................
دوستاني كه خرده گرفته بودند به ضعف شعر قبلي: اين شعر را بعنوان يك بداهه از ما قبول كنند.اين شعر چندان قوي نيست.اما من دوستش دارم.واكسي سر كوچه ي ما هم از احمدي نژاد خوشش مياد!!!
................................
دير آمدي موسي
و دوره اعجازها گذشته است
عصايت را به چارلي چاپلين هديه كن
كه كمي بخنديم
شمس لنگرودی
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 9:50  توسط مسعود زارع مهرجردي
|
یادم باشد حاجی همان هست که قرآن...
یادم باشد حاجی را نرنجانم...
یادم باشد دست حاجی را که میگیرم بفشارم تا او هم فشار دهد...
یادم باشد عصایش را،ستون فقرات دستهای گرمش را برق بیندازم...
یادم باشد هیچوقت به حاجی نگویم "حاج آقا امروز وقت ندارم"...
یادم باشد هربار که که خاطراتش را چند باره تعریف میکند مشتاق تر از قبل گوش کنم...
یادمان باشد چوب حاجی را بخوریم و بخندیم وقتی هنوز شیرازی فحش میدهد...ریسه برویم...
یادم باشد حاجی اذان که میگفت در گوشم گریه نکرده باشم!!!...
آخر فقط دل ما که دل نیست.بدون حاجی اصلا دلی نیست که بخواهد باشد یا نه...
یادمان باشد گوشش که نمی شنود بلندتر حرف بیاییم...بلندتر...بلندتر..............بلندتر.....................
..........................................................
پدر بزرگ را اینجا ببینید.من هم امروز میرم دیدنش.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:8  توسط مسعود زارع مهرجردي
|
عجب عید پرباری بود.اصلا من دچار خود پربار بینی شدم.تیله بازی می کردم بهتر بود...
--------------------------------------------
در آسمان اگرچه که سوسو نمی زند چشمت ستاره است...ببین مو نمیزند
--------------------------------------------
این روزا ویل دورانت و افلاطون وسقراط مهمونمون هستن.ازبرکلی هیچی نفهمیدم.اما قلم ویل دورانت چیز دیگه اییه.مقایسه میکنه...تلویحی رد یا تایید می کنه...شک...نتیجه گیری
-------------------------------------------
بعد ازیک ماه و چند روز می رم کلاس...نه اسم درس یادمه نه قیافه استاد...مطالعه ی سر کلاس هم شمس لنگرودیه که هیچ ربطی به کامپایلر نداره...اینجا تیمارستان است؟
-------------------------------------------
چون شانه هرکه دو روی است و صد زبان بر فرق خویش جای دهندش به سروری
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:43  توسط مسعود زارع مهرجردي
|
سلام.من هنوز زنده ام.این چند روز رو تماما برای خودم بودم.البته این به قیمت افتادن از درس آزمایشگاه!!! تموم شد...
......................
اینجا رو بخونین.داریوش کاردان در مورد شبهای برره حرف زده.به نظرم ایشون بهتره چند ساعتی برن توی خیابونهای تهران قدم بزنند.شاید حالشون بهتر بشه.
من "قهوه و سیگار" جیم جارموش می خوام.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:23  توسط مسعود زارع مهرجردي
|
سلام مجید عزیزم.راستش الان داشتم آلبوم ورق می زدم که عکست را پبدا کنم.همان عکسی که من و تو و حمید و محسن و اکرم و الهام و فرشته و فتانه گرفتیم.اگر یادت باشه مال همان شبیه که با ماشین حمید می خواستیم بریم یاغی گری.دربند. تو دستای من شاتوته.تو دستای تو فال گردو.زیرش نوشته "شهریور 76". تو موبایل داشتی و منم که تازه از داهاتمون اومده بودم تهرون هی دستکاریش می کردم.اون ورقی که از صبح تا شب بازی میکردیم یادته. من که بچه بودم.تو هم مجرد بودی.کار هم که می کردی می خوردی به بن بست.اینجوری حد اقل ضررش کمتر بود.چی؟فحش میدی؟خوب راست میگم دیگه.راستی نگفتم بهت.پارسال که دوباره اومدم تهرون از جلو خونتون رد شدم.گفتم شب میام یه سری بهتون می زنم.ولی نشد.دوباره که داری فحش میدی؟آره می دونم.اگه اومده بودم میتونسم برای آخرین بار حمید رو ببینم.خودم هم به خودم فحش میدم.به خدا راست میگم.از پارسال تا حالا هروقت میام تهرون میگم بیام بهتون سر بزنم . بعدش فکر می کنم که به چه بهونه ای.اصلا حالا که شما دو تا ، زن و بچه دارین بیام چیکار.چی؟من؟آره مجردم.یادت باشه من هفت هشت سال ازت کوچیکترم.رو به خونتون میکنم و پشت به آزادی.فاتحه می خونم برای روح حمید و رد میشم.راستی دیروز یه چیزایی شنیدم.اما باورم نمی شد.گفتم این نامه رو برات بنویسم آدرس اینجا رو هم بدم به اکرم که بهت بده تا نامه به دستت برسه.وای چقدر من احمق شدم. نفهمیدم که تو نمی تونی وبلاگ بخونی.بیچاره اکرم.آخه می گفتن تو مُردی.خدا بیامرزتت.
امروز مجید ، دوست قدیمی رو از دست دادم.اصلا نمی تونم خودم رو کنترل کنم.مرد هم که همه می دونن گریه نمیکنه...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:35  توسط مسعود زارع مهرجردي
|
دوست دارم یک دوربین بردارم و بروم جاییکه یا پنجاه هزار نفر باشد یا هیچکس.دراز بکشم کنار زمین فوتبال یا رودخانه.از بازیکنها عکس بگیرم یا از درختها.هی عکس بگیرم.هی عکس بگیرم.حتما بهترین لحظه زندگیم همین خواهد بود.
دوست دارم یک جاشو باشم.بروم روی عرشه.ماهیها را بشناسم.بوی تلخ پولک دماغم را نوازش کند!.شب که می شود ناخدا داد بزند"بریم کیلکا بگیریم" تا صبح برگردیم.حتما بهترین لحظه زندگیم همین لحظه خواهد بود.
دوست دارم چشمم را عمل کنم.چشمی داشته باشم که به جای دیدن دماغها و دهانها دلها را...اه کلیشه شد.غیر کلیشه اش این میشود که بتوانم نظر بعضیها را...ولش کن.
دوست دارم شعر تری بگویم.شعری که وقتی میشنوند آنقدر بگیردشان که یادشان برود بگویند احسنت.یادشان برود بگویند" فاعلاتن فاعلاتن فاعلات".یا نه اصلا شعری باشد که به هر زبانی که ترجمه اش کنند باز هم وزن داشته باشد.قافیه هم.حتما همین بهترین لحظه زندگیم خواهد بود.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:8  توسط مسعود زارع مهرجردي
|
چراغ های رابطه تقریبا خاموشند.یعنی کورسو. شاید هم کمتر.این"کم" هم به خاطر خرده یاد و هوشی است که هیچکس را فراموش نمیکند.اما وجود ، معنای بزرگی است.یعنی اینکه کسی را موجود بدانی و به خاطر وجودش همیشه باشد.من که دست به تکلمم مدتهاست خوب نیست به گوش دادن هم عادتی ندارم فقط احساس میکنم.فقط احساس.این احساس ربطی به عشق ندارد.اما به شعر...نه به شعر هم ربطی ندارد.به مینا دختر همسایه هم ربطی ندارد:
ما شب ها در پشه بند می خوابیدیم تا مینا دختر همسایه را پیش ازخواب سیر تماشا کنیم و بعد کاسه ی آب یخ را سر بکشیم یک پهلو بخوابیم تا موهای بلند و پر پشت مینا را که از کنار تختش آویزان می شد ببینیم...
بابا که می دانست که زیر کاسه یخ ما نیم کاسه ای هست هر ده دقیقه یکبار ما را بیخود وبی جهت حاضر غائب می کرد....
شهیار قنبری
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:16  توسط مسعود زارع مهرجردي
|
هر چند چشم ترت خواندنی تر است
.......................................
گوش سمت راست ما رسما نمیشنوه.دیروز تا حالا واقعا بیکار افتاده یه ور کلم و چرت میزنه.
فکر کنم اینجوری حال کنه.یعنی هرچی اراجیف دوستان رو کمتر بشنوه راحت تر باشه.
من در همینجا با واسطه گری گوش چپ از گوش راست که چونان آیینه ای شکسته بر فراز درب اسکانیای خط ترانزیت(این دیگه اوج کلاس یه گوش می تونه باشه) چونان بادبانهای کشتی کریستف کلمب فاتحانه در اهتزاز است خواهش میکنم در برنامه ی مسافرت یک روزه ی ما (شیراز ) موش ندوانند.چه بسا که موش دوندگان زیاد باشند.قبلا از همکاری شما ممنونیم(من و گوش چپ).
...................................
دستاورد تاریخی من دیروز به دست آوردن ۸ جلد شاهنامه فردوسی چاپ ۱۹۶۶ مسکو.
اونقدر قدیمی بود که برای امانت گرفتنش هیچی نمونده بود ازم سند خونه هم بگیرن.
....................................
همه ی کسانی که من رو از نزدیک بشناسن می دونن که همه ی داراییم توی یک هارددیسک ۶۰ تایی خلاصه میشه.جایی که همه ی ترانه هام عکسهام فایلهام و... توی اون قرار گرفته.اما امروز اشتباهی درایو "دی" فرمت شد تا من یک مجموعه ی عظیم از عکس و کتاب رو از دست بدم.آهنگهای فارسی این درایو یادم نیست.اما آخرین چیزی که بهش اضافه کرده بودم فول ام پی تری "اریک کلاپتون" بود که رسما هی خی خی...
.....................................
كاش آينه را به تنگ مي آوردم
در چشم كسي درنگ ميآوردم
چنگي به دلم نميزند تنهايي
اي كاش دلي به چنگ ميآوردم
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:0  توسط مسعود زارع مهرجردي
|
هان یادم آمد...
صبر کن ببینیم چی شد تو این مدت
رفتم شیراز و برگشتم.
اما یادم نیامد کی برگشتم.
شاید یک ماه شده باشه.
با 23 مرداد رفتم و با 23 آگوست برگشتم.
با نیت حافظ رفتم و با فکر ایرج(زبردست)برگشتم
چقدر غبار روی عکسها رو گرفته.
عکسایی که با چشمام گرفته بودم.
چاپ فوری نبود که زود پاک بشه.
ولی مات شده.درست مثل من.
من و احمد(شاملو)
ربط شام آخر و پاشنه آشیل رو پیدا کردیم:
شام آخر
پاشنه ی آشیل بغضم بود
................................................
پ.ن:ایرج زبردست بهترین رباعی سرای معاصره.سه تا کتاب داره که آخریش با سانسور زیاد بالاخره چاپ شد.تو مقدمه کتاب همه هستن.از منوچهر آتشی تا سیمین بهبهانی.حتی تعریفای فریدون مشیری از ایرج هست.اسم کتاب هم هست:خیامی دیگر.
حالا با این اوصاف و بر خلاف تصوری که شعراش تو ذهن ایجاد میکرد یک ساعتی تو کوچه زیر نور چراغ برق حرف زدیم.یعنی من گوش میدادم و اون می گفت.
................................................
من: دهکده ها خواب شقایق هستند
او: مردم ده با تو موافق هستند
ناگاه صدای خیس رعدی پیچید
باران که بیاید همه عاشق هستند
ایرج زبردست
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:26  توسط مسعود زارع مهرجردي
|
در سرم کلاغی است
در دستم سنگی
از خودم می ترسم...
--------------------------------
من باز هم به خانه رسیدم.بعد از فتح خلیج همیشگی(احتمالا اسمش همین بود) حالا به فتح شهر همیشه لرزان کرمان نایل شدم(لازم به ذکر است که من با آقا محمد خان فرق دارم).تنها شهری است که شبهایش از روزهایش گرمتر است . همانا این گرما هیچ ارتباطی به گرمی مردمش ندارد هرچند که گذشتن از خونگرمی مردمانش بسی بی انصافی باشد.منقلهای روشن شما را به یاد شبهای روشن،همین وبلاگ بی در و پیکر خودمان می اندازد.خلاصه اینکه ما الان احساس خود مارکوپولو بینی داریم...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:45  توسط مسعود زارع مهرجردي
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 16:4  توسط مسعود زارع مهرجردي
|
خودم هم نمیدونم چرا اومدم اینجا.از شولوغ بازار پرشین بلاگ توی جای به این دنجی اومدن...
بالاخره من اینجام.........
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 17:38  توسط مسعود زارع مهرجردي
|
