چشمانم نارنجی است
وقتی آنها را به درخت آویخته ام
و تو در دستانم تاب بازی می کنی
همه ی نارنج ها به سکوت منظم ابر خیره شده اند...
هر بهار که کبوتری به دنیا می آید
از چشم درخت می افتم
و صدای رویش من از صدای زوالم کوتاهتر است...
و من حسادت تمام اعصارم
وقتی که صدای سیبی از دستانت می آید
و من دشنام داده ام به چراغ
که شب را پنهان می کند
و من دشنام داده ام به سکوت
که تو را...
روزی که آسمان پلک زد
قاب عکسی شدم
با منظره ی چشم های نارنجی
و طعم سیبی که در دستانت آواز می خوانَد
و کوچه ی نارون شمالی
که تو در جنوبش
دیگر دیده نمی شوی
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 7:56 توسط مسعود زارع مهرجردي|
|



