تبليغاتX
شبهای روشن
 

چشمانم نارنجی است

وقتی آنها را به درخت آویخته ام

و تو در دستانم تاب بازی می کنی

همه ی نارنج ها به سکوت منظم ابر خیره شده اند...

هر بهار که کبوتری به دنیا می آید

از چشم درخت می افتم

و صدای رویش من از صدای زوالم کوتاهتر است...

 

 

و من حسادت تمام اعصارم

وقتی که صدای سیبی از دستانت می آید

و من دشنام داده ام به چراغ

که شب را پنهان می کند

و من دشنام داده ام به سکوت

که تو را...

روزی که آسمان پلک زد

قاب عکسی شدم

با منظره ی چشم های نارنجی

و طعم سیبی که در دستانت آواز می خوانَد

و کوچه ی نارون شمالی

که تو در جنوبش

دیگر دیده نمی شوی

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 7:56 توسط مسعود زارع مهرجردي| |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir