تبليغاتX
شبهای روشن
 

این ناگزیر نامه را از  شیراز می نویسم،باشد که میدان خالی نباشد و شاید ما از یادتان نیفتیم...

 

هر دفعه در نگاه تو تصویر می شود

آیینه از زلال خودش سیر می شود

"من دارم از نهایت شب حرف می زنم"

که در سکوت سرد تو تعبیر می شود

 

تو داری از شبانه ی من کوچ می کنی

از ناگزیرخانه ی من کوچ می کنی

حال تمام پنجره ها را گرفته ای

وقتی که از ترانه ی من کوچ می کنی

 

بگذار تا به هم بخورد خواب سالها

افسانه های دور تو از من نبود و نیست

روزی هزار دفعه تو از من گذشته ای

این اولین عبور تو از من نبود و نیست

 

از حسرت شبانه ی من بی هوا نرو

با نعره ی سکوت هماورد می شوی

ای شعله ی گریزپا در درون من

قدری بمان اگرچه تو هم سرد می شوی

 

در پله های مست صعود و سقوط ها

سهم من است ماندن در دشت لوت ها

تا بسته است چشم خدا بر دو دست من

تا بسته است پنجره ها بر قنوت ها

 

"من دارم از نهایت شب حرف می زنم"

که در سکوت سرد تو تعبیر می شود

***

روزی هزار سال از آن ماجرا گذشت

مردی میان پنجره ها پیر می شود

 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 12:18 توسط مسعود زارع مهرجردي| |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir