درختهای شکسته و دیوارهای گلمال شده.به نظرم طوفان دیروز خیلی شدیدتر از اینهایی بوده که من دیده ام.آنطرف خیابان کلا نمای جلوی بانک صادرات کنده شده و الان ماشینهای شهرداری دارند دختهای تنومند را از وسط خیابان جمع می کنند.تقریبا تمام تابلوها و درختها را باد کنده....جشنواره فیلم و شعر با هم شروع شده و من ۳۰۰۰ کیلومتر اینسوتر در کافی نت روبروی تنها سینمای شهر نشسته ام که بالای سردرش نوشته"کتری سیاه تحویل بده سفید تحویل بگیر".یک ساعت منتظر ماندم تا برق اینجا وصل شود فقط برای این که بگویم وبلاگ ۳ سالش تمام شد و رفت توی ۴ سالگی.خودم هم ۲۴ را تمام کردم...
با
با پنجره ی راه راه در دست
و با خواب سقوط از برج میلاد
و از خیابان های نقطه چین نامریی
باز می گردم
تا از پشت نقاب عصر هوش مصنوعی
به تفکر ساده ی باد لبخند بزنم
من مسافر خیالهای بی تناسبی هستم
که دست کوچکی را
به نگاه مردی با تنهایی چمدانی
و تنپوش آه های وصله دار
پیوند می دهد
که روزی کلاهش را به قلاب ماه آویخته است
گوش باید کرد به ترکیدن بادبادک بغض
و به کوچه های بی پنجره و نارنج پناه باید برد
-که من به تنهایی خودم تبعید شده ام-
که من به نقطه ی تیره ای میان خطهای فاصله ی تاریخ تبعید شده ام-
سرم بوی کافور می دهد
باید به کلاغهای روی دیوار سنگ بزنم
و به ستاره شمالی دشنام بدهم
و در قبرستان برقصم
باید عصایم را به آسیه بدهم
-تا حواسش از فرعون موسیخ همسایه پرت شود-
سرم بوی کافور می دهد
و به ساعت های شنی فکر میکنم
کلاغ ها روی دیوارند
و عصایم را آب برده است...



