سلام
شرح حال سرباختنم را کمی شعر شدم.این تنها گزارش روزمرگی است برای دوستانی که جویای احوال من هستند و ارزش دیگری ندارد...مخصوصا ارزش ادبی و شاعرانگی
هی می خورم به سینه ی سنگ قرارها
دستی کشیده است به دورم حصارها
اینسوی خارهای فلزی نشسته ام
خمیازه می کشم وسط انتظارها
شبهای ماه خورده،زمستان،کلاغ...پر
عادت نمی کنند به اینجا بهارها
جانم همیشه از سخن بادها پر است
و مانده توی پنجره ام قارقار ها
-من فکر می کنم که به جای رها شدن
در بند کرده دست مرا اختیارها-
در آسمان پنجره ام نقش بسته است
شبهای بی ستارگی استوارها
طبل بزرگ زیر دو پای تفکرم...
گم می شوم میان سکوت و هوارها
مانند بال خاطره های گریز پا
هی می خورم به سینه ی سنگ قرارها
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 19:25 توسط مسعود زارع مهرجردي|
|



