عکس من برعکس من آسوده از رنج و غم است
خوش نشسته در میان قاب و جایش محکم است
او قناعت کرده بر یک قاب ناقابل ولی
هستی عالم به من بخشند اگر گویم کم است
?
دنگ دنگ صداي يك ساعت...يك شب آزگار در باران
عاقبت مثل آتشي - افتاد سكه ام از عيار- در باران
آسمان بوي "باز باران" بود، كودكي بيست ساله در چشمت
تو پر از شهوت دو بركه و من خواب خیس انار در باران
اي در افسانه هات سر درگم من خدا زاده اي فراموشم
باختم تا ته شكفتن را در قمار بهار در باران
با چراغ شكسته اي در باد سوي خورشيد مي رود ذهنم
مي خورد انتظار روحم را مي خورد انتظار در باران...
...پله ها را يكي پس از ديگر مي گذارم درون رويايم
دست دست غريبه ها تا من ... رقص با روزگار در باران
من سوارم پياده ام گيجم...روبروي تو...دور...تا وقتی
که گره مي خورد به پاهايت ريلهاي قطار در باران
زنگ ساعت...غروب يكشنبه...توي يك خانه ي پر از شن و مه
عاقبت اتفاق مي افتد يك شب آزگار در باران
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:48  توسط مسعود زارع مهرجردي
|
