تبليغاتX
شبهای روشن
دارد به شعر مي كشدم التهاب تو بين هزار توي شب التهاب ها
در اولين كلام پس از انتظار من در آخرين نگاه تو در اين سرابها

اين شعر من كه نيست ؛چراغ شكسته ايست ... دارد ميان نور خودش كور مي شود
اين شعر من كه نيست ؛فقط عكسي از من است پوسيده در دهان لگدمال قابها

من مرده بودم از شب تو ... فكر مي كنم...شايد كه نه...مختصري بي چراغتر
بعد از هزار دف دددف در كنار تو رقص زنانه در وسط منجلابها

بودن ... صدا ... سكوت...نبودن ....صدا ...سكوت...اصلا چه فرق مي كند اين مسخ فلسفي
بودن براي اينكه تو را هم بهم زند دست كبود بود و نبود نقابها


مردي ميان پنجره تصوير مي شود؛ آنسوتر از هجاي بلند درخت سيب
دارد به شعر مي كشدش التهاب تو ... دارد به حرف مي بردش اين طنابها
نوشته شده در جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 17:9 توسط مسعود زارع مهرجردي| |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir