عکس من برعکس من آسوده از رنج و غم است
خوش نشسته در میان قاب و جایش محکم است
او قناعت کرده بر یک قاب ناقابل ولی
هستی عالم به من بخشند اگر گویم کم است
?
فكر كنم بعد از اينهمه وقت بايد سلام كنم
-----------------------------
شب از نيمه گذشته
من مرده ام
و كسي برايم شعر باران صدفهاي سياه مي خواند
با چشمهاي خنده براندازت
تصنيف كدام آوازه خوان را فرياد مي كني…
كه شب
ستاره از ستاره اش بشكفد
و شهر
سكوت مبهمش را بهراسد
طعم شهوت كدام بوسه را كنار خواهي زد
تا يك لحظه ي ديگر
ببينمت
من مرده ام و كسي ديگر
نيمه شب ها را
با باد و بوسه و انگور نمي رقصاند
برقص…
برقص...
(به رسم مرغ دريايي برقص...)
شب از نيمه گذشته
و فقط يك حرف مشترك ميان ماست
كه فردا
ديوار حاشا چندان هم بلند نيست
تمام زندگيم را همين پنج حرف اسمت
ادامه خواهد داد
آه دختر...
من مرده ام
به دستان حلقه بر گردني
به رقصي
به ترانه اي
روزي برف ، من و تو را
تا كمركش ايستادن فرو خواهد خورد
و چراغ خواهد شكست
آه از مردم زنده و مرده شان تنها
آه از ترانه هاي گفته و نگفته شان موهوم
تا خواب مرا ببيني
مشت پاييز بر شيشه
و هوايي كه روسريت را پرواز دهد
اين است تمام زندگي
نگاه كن و گريه كن
نگاه كن...
نگاه كن..........
نگاهت را از زمين برگير
تا ديگر
ستاره اي خاكي نشود...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:48  توسط مسعود زارع مهرجردي
|