واژه هاي اين خانه چندان هم نسوز نيست...
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 0:11 توسط مسعود زارع مهرجردي|
|
بگذاريد غزلي بسرايم
براي انسانهايي
كه نسل پادشاهي را از انحناي دماغشان نمي شود دريافت
و نمي شود حتي
صورت زنانشان را
به شاغول چشمان مردي تراز كرد
بگذاريد غزلي بسرايم
از ازدحام چشمهاي پينه بسته اي
كه روزها را
چشم به بدست آسمان وا مي گذارند
و شبها را در حسرت روزها
چله نشينان زنداني
افسانه سازهاي حقيقي اند
كه موسي را به عصايش مي فروشند
و شرم را تا ابد بروي عيسي نگه مي دارند
به مادرم بگوييد
اين هفته هاي نخنديدن تمامي نخواهد داشت
مگر بشود آسمان را
به پرندگان كاغذي مزين كرد
مگر بشود
مرداب را
با موج ...
بگذاريد غزلي بسرايم
بگذاريد فرو نمانم در چشمه هاي ننوشيدن و مردن
اين قافيه ها را به من بچسبانيد
م...ف...عو...ل...فا...ع...لا...ت...م...فا...عيل...فا...عل...
و اين وزنها را...
اين واژه ها طعم چراغ زنبوري ميدهند
انهدامشان تاريكيست روشن نما
بقايشان نمايي است روشن وتاريك
شفق هاي طولاني
نان كم كاري سحر را مي خورند
بگذاريد غزلي بسرايم
حالا كه
پيش درامد باد صبا در چارسوق چهچهه مي زند
ويولون مرغ ياحق
تار- شهناز
ني - ناهيد( با ياد پلوتون)
ضرب- همايون
مايه دشتي كه بشود فرفره هايي از ستاره و علفش درست كرد
شعر....
شعر....
بگذاريد غزلي بسرايم...
----------------------------
خوب حتما حرفي ندارم بزنم ديگه
براي انسانهايي
كه نسل پادشاهي را از انحناي دماغشان نمي شود دريافت
و نمي شود حتي
صورت زنانشان را
به شاغول چشمان مردي تراز كرد
بگذاريد غزلي بسرايم
از ازدحام چشمهاي پينه بسته اي
كه روزها را
چشم به بدست آسمان وا مي گذارند
و شبها را در حسرت روزها
چله نشينان زنداني
افسانه سازهاي حقيقي اند
كه موسي را به عصايش مي فروشند
و شرم را تا ابد بروي عيسي نگه مي دارند
به مادرم بگوييد
اين هفته هاي نخنديدن تمامي نخواهد داشت
مگر بشود آسمان را
به پرندگان كاغذي مزين كرد
مگر بشود
مرداب را
با موج ...
بگذاريد غزلي بسرايم
بگذاريد فرو نمانم در چشمه هاي ننوشيدن و مردن
اين قافيه ها را به من بچسبانيد
م...ف...عو...ل...فا...ع...لا...ت...م...فا...عيل...فا...عل...
و اين وزنها را...
اين واژه ها طعم چراغ زنبوري ميدهند
انهدامشان تاريكيست روشن نما
بقايشان نمايي است روشن وتاريك
شفق هاي طولاني
نان كم كاري سحر را مي خورند
بگذاريد غزلي بسرايم
حالا كه
پيش درامد باد صبا در چارسوق چهچهه مي زند
ويولون مرغ ياحق
تار- شهناز
ني - ناهيد( با ياد پلوتون)
ضرب- همايون
مايه دشتي كه بشود فرفره هايي از ستاره و علفش درست كرد
شعر....
شعر....
بگذاريد غزلي بسرايم...
----------------------------
خوب حتما حرفي ندارم بزنم ديگه
نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 13:32 توسط مسعود زارع مهرجردي|
|
ودريا به تو غبطه مي خورد
كه كفشهايت را بدزدد
كه چشمهايت را...
كه دستهايت را...
و آب كفشهايت را برد
نه چشمهايت را
نه دستهايت را
""صداي پاي آب...""
و ميان دريا راه مي روي
يك پري دريايي كوزه بدست
كه پرواز مي كند
كه آواز مي خواند
و دریا مرگ تاريخي اش را در چشمهايش به نظاره
موج مي شود
و هيچكس صدايش را ندزديده
و هيچكس چشمش را...
و هيچكس دستش را...
مي شوي
آيينه ی دق آيينه ها
به بند كشيدنت را
ياوه سرايان دربار شيطان مي سرايند
و شرم غريب شاه جهان را
فقط دريا مي فهمد
فقط دريا...
نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 9:39 توسط مسعود زارع مهرجردي|
|



