از اينكه اينروزها حوصله ندارم هيچ نتيجه اي نمي شود گرفت.اما واقعا خستگي روحي مهلكه رهايي ناشدني است.طبع شعر و داستانم اما راه افتاده.
طرح پست قبل به اين تبديل شد:
بي هوا ميخنديم
بي هوا مي گرييم
بي هوا مي ميريم
من...
تو...
ما...هي
و اين يكي:
مي خواهم از اين به بعد يکدست شوم
تا فارغ از اين حلقه ی بن بست شوم
- اي تلخ ترين شراب اين شهر- کجاست؟...
جامي که تو را ببينم و مست شوم!
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 12:29 توسط مسعود زارع مهرجردي|
|
بي هوا خنديده ايم
اين آغاز ماهي بودن است
نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 12:53 توسط مسعود زارع مهرجردي|
|
عشق به دیگری ضرورت نیست , حادثه است
عشق به وطن ضرورت است نه حادثه
عشق به خدا ترکیبی است از ضرورت و حادثه
** پیش مقدمه ی یک عاشقانه آرام-نادر ابراهیمی
نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 21:38 توسط مسعود زارع مهرجردي|
|



