دوست دارم یک دوربین بردارم و بروم جاییکه یا پنجاه هزار نفر باشد یا هیچکس.دراز بکشم کنار زمین فوتبال یا رودخانه.از بازیکنها عکس بگیرم یا از درختها.هی عکس بگیرم.هی عکس بگیرم.حتما بهترین لحظه زندگیم همین خواهد بود.
دوست دارم یک جاشو باشم.بروم روی عرشه.ماهیها را بشناسم.بوی تلخ پولک دماغم را نوازش کند!.شب که می شود ناخدا داد بزند"بریم کیلکا بگیریم" تا صبح برگردیم.حتما بهترین لحظه زندگیم همین لحظه خواهد بود.
دوست دارم چشمم را عمل کنم.چشمی داشته باشم که به جای دیدن دماغها و دهانها دلها را...اه کلیشه شد.غیر کلیشه اش این میشود که بتوانم نظر بعضیها را...ولش کن.
دوست دارم شعر تری بگویم.شعری که وقتی میشنوند آنقدر بگیردشان که یادشان برود بگویند احسنت.یادشان برود بگویند" فاعلاتن فاعلاتن فاعلات".یا نه اصلا شعری باشد که به هر زبانی که ترجمه اش کنند باز هم وزن داشته باشد.قافیه هم.حتما همین بهترین لحظه زندگیم خواهد بود.
چراغ های رابطه تقریبا خاموشند.یعنی کورسو. شاید هم کمتر.این"کم" هم به خاطر خرده یاد و هوشی است که هیچکس را فراموش نمیکند.اما وجود ، معنای بزرگی است.یعنی اینکه کسی را موجود بدانی و به خاطر وجودش همیشه باشد.من که دست به تکلمم مدتهاست خوب نیست به گوش دادن هم عادتی ندارم فقط احساس میکنم.فقط احساس.این احساس ربطی به عشق ندارد.اما به شعر...نه به شعر هم ربطی ندارد.به مینا دختر همسایه هم ربطی ندارد:
ما شب ها در پشه بند می خوابیدیم تا مینا دختر همسایه را پیش ازخواب سیر تماشا کنیم و بعد کاسه ی آب یخ را سر بکشیم یک پهلو بخوابیم تا موهای بلند و پر پشت مینا را که از کنار تختش آویزان می شد ببینیم...
بابا که می دانست که زیر کاسه یخ ما نیم کاسه ای هست هر ده دقیقه یکبار ما را بیخود وبی جهت حاضر غائب می کرد....
شهیار قنبری
در باده های ما می بی غش نمانده است
در مجمر شکسته که آتش نمانده است
ساقی شکست ، فاصله وقف بهانه شد
دستی برای جام بلاکش نمانده است
یک سنگ بروی تن دریا کشیده ایم
مادربزرگ هم سر حرفش نمانده است
بگذار که پیش و پس بشود روز عید فطر
من با هلال موی تو افطار میکنم
این قلب تپنده را به خاطر بسپار
این حس کشنده را به خاطر بسپار
کم غصه بخور پرنده هم می میرد
پرواز پرنده را به خاطر بسپار
حتى اگر به ديده رؤيا ببينيم
من صورتم كه به شعرم شبيه نيست
بر اين گمان مباش كه زيبا ببينيم
شاعر شنيدنى ست ولى ميل توست
آماده اى كه بشنوى ام يا ببينيم
اين واژه ها صراحت تنهايى من اند
با اين همه مخواه كه تنها ببينيم
مبهوت مى شوى اگر از روزن ات شبى
بى خويش در سماع غزل ها ببينيم
يك قطره ام و گاه چنان موج مى زنم
در خود كه ناگزيرى دريا ببينيم
شب هاى شعر خوانى من بى فروغ نيست
اما تو با چراغ بيا تا ببينيم
بهمنی
....................................................
ما کماکان کر هستیم.رسما ۵۰ درصد حرفا رو نمیشنویم.اون ۵۰ درصد بقیه رو هم بی خیال میشیم.
فکر کنم بهتره برم تو فکر تیپ جدید...سمعک پیرمردی...عینک ته استکانی با نخ گردن...پالتو چرمی پاره...
....................................................
امروز تولد چش خوشکل بید.ما از خودمون تبریک در وکنیم.
ای قشنگ.ای باقلوا.ای فندک.ای پیراشکی...تولدت مبارک


