عکس من برعکس من آسوده از رنج و غم است
خوش نشسته در میان قاب و جایش محکم است
او قناعت کرده بر یک قاب ناقابل ولی
هستی عالم به من بخشند اگر گویم کم است
?
دوست دارم یک دوربین بردارم و بروم جاییکه یا پنجاه هزار نفر باشد یا هیچکس.دراز بکشم کنار زمین فوتبال یا رودخانه.از بازیکنها عکس بگیرم یا از درختها.هی عکس بگیرم.هی عکس بگیرم.حتما بهترین لحظه زندگیم همین خواهد بود.
دوست دارم یک جاشو باشم.بروم روی عرشه.ماهیها را بشناسم.بوی تلخ پولک دماغم را نوازش کند!.شب که می شود ناخدا داد بزند"بریم کیلکا بگیریم" تا صبح برگردیم.حتما بهترین لحظه زندگیم همین لحظه خواهد بود.
دوست دارم چشمم را عمل کنم.چشمی داشته باشم که به جای دیدن دماغها و دهانها دلها را...اه کلیشه شد.غیر کلیشه اش این میشود که بتوانم نظر بعضیها را...ولش کن.
دوست دارم شعر تری بگویم.شعری که وقتی میشنوند آنقدر بگیردشان که یادشان برود بگویند احسنت.یادشان برود بگویند" فاعلاتن فاعلاتن فاعلات".یا نه اصلا شعری باشد که به هر زبانی که ترجمه اش کنند باز هم وزن داشته باشد.قافیه هم.حتما همین بهترین لحظه زندگیم خواهد بود.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:8  توسط مسعود زارع مهرجردي
|
چراغ های رابطه تقریبا خاموشند.یعنی کورسو. شاید هم کمتر.این"کم" هم به خاطر خرده یاد و هوشی است که هیچکس را فراموش نمیکند.اما وجود ، معنای بزرگی است.یعنی اینکه کسی را موجود بدانی و به خاطر وجودش همیشه باشد.من که دست به تکلمم مدتهاست خوب نیست به گوش دادن هم عادتی ندارم فقط احساس میکنم.فقط احساس.این احساس ربطی به عشق ندارد.اما به شعر...نه به شعر هم ربطی ندارد.به مینا دختر همسایه هم ربطی ندارد:
ما شب ها در پشه بند می خوابیدیم تا مینا دختر همسایه را پیش ازخواب سیر تماشا کنیم و بعد کاسه ی آب یخ را سر بکشیم یک پهلو بخوابیم تا موهای بلند و پر پشت مینا را که از کنار تختش آویزان می شد ببینیم...
بابا که می دانست که زیر کاسه یخ ما نیم کاسه ای هست هر ده دقیقه یکبار ما را بیخود وبی جهت حاضر غائب می کرد....
شهیار قنبری
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:16  توسط مسعود زارع مهرجردي
|
در باده های ما می بی غش نمانده است
در مجمر شکسته که آتش نمانده است
ساقی شکست ، فاصله وقف بهانه شد
دستی برای جام بلاکش نمانده است
یک سنگ بروی تن دریا کشیده ایم
مادربزرگ هم سر حرفش نمانده است
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 8:15  توسط مسعود زارع مهرجردي
|
بگذار که پیش و پس بشود روز عید فطر
من با هلال موی تو افطار میکنم
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:52  توسط مسعود زارع مهرجردي
|
این قلب تپنده را به خاطر بسپار
این حس کشنده را به خاطر بسپار
کم غصه بخور پرنده هم می میرد
پرواز پرنده را به خاطر بسپار
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:18  توسط مسعود زارع مهرجردي
|
....................................................
ما کماکان کر هستیم.رسما ۵۰ درصد حرفا رو نمیشنویم.اون ۵۰ درصد بقیه رو هم بی خیال میشیم.
فکر کنم بهتره برم تو فکر تیپ جدید...سمعک پیرمردی...عینک ته استکانی با نخ گردن...پالتو چرمی پاره...
....................................................
امروز تولد چش خوشکل بید.ما از خودمون تبریک در وکنیم.
ای قشنگ.ای باقلوا.ای فندک.ای پیراشکی...تولدت مبارک
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:48  توسط مسعود زارع مهرجردي
|
