تبليغاتX
شبهای روشن
شعر تری بخوان

هر چند چشم ترت خواندنی تر است

.......................................

گوش سمت راست ما رسما نمیشنوه.دیروز تا حالا واقعا بیکار افتاده یه ور کلم و چرت میزنه.

فکر کنم اینجوری حال کنه.یعنی هرچی اراجیف دوستان رو کمتر بشنوه راحت تر باشه.

من در همینجا با واسطه گری گوش چپ از گوش راست که چونان آیینه ای شکسته بر فراز درب اسکانیای خط ترانزیت(این دیگه اوج کلاس یه گوش می تونه باشه) چونان بادبانهای کشتی کریستف کلمب فاتحانه در اهتزاز است خواهش میکنم در برنامه ی مسافرت یک روزه ی ما (شیراز ) موش ندوانند.چه بسا که موش دوندگان  زیاد باشند.قبلا از همکاری شما ممنونیم(من و گوش چپ).

...................................

دستاورد تاریخی من دیروز به دست آوردن ۸ جلد شاهنامه فردوسی چاپ ۱۹۶۶ مسکو.

اونقدر قدیمی بود که برای امانت گرفتنش هیچی نمونده بود ازم سند خونه هم بگیرن.

....................................

همه ی کسانی که من رو از نزدیک بشناسن می دونن که همه ی داراییم توی یک هارددیسک ۶۰ تایی خلاصه میشه.جایی که همه ی ترانه هام عکسهام فایلهام و... توی اون قرار گرفته.اما امروز اشتباهی درایو  "دی" فرمت شد تا من یک مجموعه ی عظیم از عکس و کتاب رو از دست بدم.آهنگهای فارسی این درایو یادم نیست.اما آخرین چیزی که بهش اضافه کرده بودم فول ام پی تری "اریک کلاپتون" بود که رسما هی خی خی...

.....................................

كاش آينه را به تنگ مي آوردم
در چشم كسي درنگ مي‌آوردم
چنگي به دلم نمي‌زند تنهايي
اي كاش دلي به چنگ مي‌آوردم

احمدرضا قدیریان

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 0:0 توسط مسعود زارع مهرجردي| |
در سرزمين كوزه شكسته ها

                   كسي نيست كه دستش بيندازم

                      كسي نيست كه دستم بيندازد

                                            بر گردنم...

                                             بر گردنش...

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 12:50 توسط مسعود زارع مهرجردي| |

وقتی ( به سلامت) است روی لب تو

انگار قيامت است روی لب تو

لب بر لب تو...دوباره بر می گردم

اين بوسه امانت است روی لب تو....

جلیل صفر بیگی

...............................................

فردا روز مهمي برام محسوب ميشه

...............................................

فعلا خوراكم شده يونس شكرخواه.فكر كنم همين آقا هم بود كه من رو از راه به در كرد.

...............................................

حرفي اگر براي گفتن بود

ديوارها سكوت نمي كردند!!!

ديوار...

اي تنها جواب تو آوار...آفرين

 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 20:55 توسط مسعود زارع مهرجردي| |

  تنهاییم را با تو قسمت می کنم

    سهم کمی نیست

 گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست

غم آن قدر دارم که می خواهم تمام فصل ها را

بر سفره ی رنگین خود بنشانمت

بنشین، غمی نیست!

........................

موضوع تحقیق : مولوی

یک دست جام باده و یک دست زلف یار

رقصی چنین میانه ی ایوانم آرزوست

.....................................

سالگرد فریدونه گفتم آهنگ رو عوض کنم به یادش...

....................................

یه عاکمه کتاب نخونده ، یه عالمه کار نکرده ، یه عالمه کلاس پیچونده ، یه عالمه خواب نرفته ، همه ی اینا هست اما من...

...................................

نویسنده ی امشب برره امیر مهدی ژوله بود.

بعد از فامیلش ، کودک فهیمش ما رو به خودش جذب میکنه(چقدر ضمیر متصل)

...................................

فقط یادمه که مهره...پس تولدت از اول تا آخر ماه ، مبارک باشه...

 

نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1384ساعت 0:53 توسط مسعود زارع مهرجردي| |

هرگز به عمق آينه ها پی نمی بريم

 از ترس با حقيقت خود روبرو شدن

نوشته شده در شنبه نهم مهر 1384ساعت 22:14 توسط مسعود زارع مهرجردي| |

ابراهیم گلستان در مصاحبه ای در کتاب نوشتن با دوربین:

 احمد شاملو اين جاودانه ابر مرد ادبيات معاصر ايران بود که شعر نمی فهميد ونقطه گذاری هم نمی فهميد وشايد خيلی چيزای ديگه هم نمی فهميد.

........................................

وقتی اتفاقاتی برای یک آدم درست و حسابی که خواستگاهش زنانه های فروغ بوده بیفتد که اینطور به مرده ها بتازد و بر زنده ها رنگ مرده بپاشد...

.........................................

کاوه گلستان در فیلم سرد سبز از پدرش به عنوان یک مرده بعد از مرگ فروغ یاد می کند.یادمان باشد که گفته بودیم : ای ناخلف...

........................................

کتاب رو که خریدم نیم ساعت بیشتر عمر نکرد...

نوشته شده در سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 19:37 توسط مسعود زارع مهرجردي| |
قاصدک هان چه خبر آوردی ؟

از کجا وز که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی اما اما

گرد بام و در من

بی ثمر می گردی



انتظار خبری نيست مرا

نه زياری ، نه ز ديار و دياری ، باری

برو آنجا که ترا منتظرند

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

قاصدک در دل من ، همه کورند و کرند



دست بردار از اين در وطن خويش غريب

قاصدک تجربه های همه تلخ ،

با دلم می گويند ،

که دروغی تو دروغ

که فريبی تو فريب



قاصدک هان ، ولی آخر ايوای

راستی آيا رفتی با باد ؟

با توام ، آيا کجا رفتی آی ،

راستی آيا جايی خبری هست هنوز ؟

مانده خاکستر گرمی جايی ، در اجاقی ؟

طمع شعله نمی بندم

خردک شوری هست هنوز ؟



قاصدک

ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گريند

 این شعر اخوان گیر داده به ما ول نمیکنه...ول کن آقا...

نوشته شده در سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 0:39 توسط مسعود زارع مهرجردي| |
 همزبانی نيست تا برگويمش
 راز اين اندوه وحشتبار خويش
 بيگمان هرگز کسی چون من نکرد
 خويشتن را مايه آزار خويش...

از دست خودم عصبانیم.خیلی زیاد.

نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1384ساعت 23:17 توسط مسعود زارع مهرجردي| |

عیسی به رهی دید یکی کشته فتاده      حیران شد و بگرفت به دندان سر انگشت

گفتا که کرا کشتی تا کشته شدی زار     تا باز که او را بکشد آنکه تو را کشت

انگشت مکن رنجه به در کوفتن کس     تا کس نکند رنجه به در کوفتنت مشت

                                                                   ناصر خسرو

..................................................

 پست قبلی رو پاک کردم...خیلی سخت گیر شدم.با این کار شاید آدم بشم.

..................................................

به‌راستي كه من در دوراني بس تيره زندگي مي‌كنم

كلمه‌هاي بي‌گناه، بي‌تميزند

پيشاني بي‌چين از بي دردي سخن مي‌گويد

آن كس كه مي‌خندد،

            هنوز خبر دهشتناك را نشنيده است...

 

                                                     برتولت برشت

 

نوشته شده در شنبه دوم مهر 1384ساعت 23:25 توسط مسعود زارع مهرجردي| |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir