تبليغاتX
شبهای روشن
یکشنبه بیست و نهم خرداد 1384

 یکبار

      کلید در دست

           چراغ بر چشم

         خانه را جادو خواهم کرد

یکبار

 صدا بر دست

       سکوت بر لب

      نگاهی که در آن چشم است

         نگاهی که در آن خشم است

یکبار دیگر

 بر روزهای آخر ماندن

            بر خواهم کشید

                   دست بی کلید را

                            دست بی صدا را

 ...............................

تقویم تاریخ:

چندان مهم نیست اماامروز سالگرد دستگیری من تو ماجرای تیر ماه هست...

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:35  توسط مسعود زارع مهرجردي  | 

جمعه بیست و هفتم خرداد 1384

از آشنایی شما خوشحالم:

معمول است که که در اولین برخوردها وقتی کسی به ما معرفی می شود یا ما به کسی معرفی می شویم میگوییم از آشنایی شما خوشوقتم...اما این کلمه مانند بسیاری از تعارفات معمول و به درد نخور ما است...

 ممکن است بعد از مدتی آشنایی با کسی از اینکه دست روزگار به صورتی  اتفاقی ما را با او آشنا میکند احساس خوبی داشته باشیم...اما فکر می کنیم که دیگر برای گفتن جمله ی بالا دیر است...اما واقعیت همین است که ما بتوانیم بعد از شناخت و رسیدن به چنین نتیجه ای آنرا ابراز کنیم...هیچ اتفاقی هم نمی افتد...

.........................................

سرکار خانم نازعلی آیدین زاده:

از آشنایی با شما خوشحالم...

تو از خورشید فقط نامش را نداری...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:4  توسط مسعود زارع مهرجردي  | 

دوشنبه بیست و سوم خرداد 1384
چقدر دزديدن نگاه
از چشمان تو
لذت بخش است.

گويی تيله ای
از چشمم به دلم می افتد.

بانو !
با مردی که تيله های
بسیار دارد
می آيی ؟

                  کیکاووس یاکیده

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:8  توسط مسعود زارع مهرجردي  | 

یکشنبه بیست و دوم خرداد 1384

گفتن از دهانت بیهوده است

لبخندی  عتیقه، بی رنگ، نامفهوم

اما گفتن از چشمانت رواست

کنده ای خاموش که تنها خاکستر می افشاند...

                                                      محمدرضا فشاهی

......................................................

 

قسمتی از مصاحبه چلچراغ با همسر فرهاد مهراد...

 

عشق كجای زندگی شما و فرهاد قرار داشت؟
من مثل همه آدمای دیگه فكر می‌كردم كه عشق رو می‌شناسم و عاشق هم شدم، ولی در واقع دوست داشتن رو فرهاد به من یاد داد. اوایل آشنایی‌مون من فكر می‌كردم كه خیلی عاشق فرهادم از نظر خودم. خیلی. برای خودم دلیل می‌آوردم كه به خاطرش این كارو كردم یا اون كار رو كردم و ... بعد به فرهاد می‌گفتم چقدر منو دوست داری؟ می‌گفت این‌قدر، قد یه سر انگشت. من خیلی حرص می‌خوردم. فكر می‌كردم من چقدر اونو دوست دارم و اون منو چقدر دوست داره. یك‌دفعه نشسته بودیم، داشتیم با هم حرف می‌زدیم. فرهاد به شوخی، سیگاری رو كه دستش بود به دست من نزدیك كرد، من پریدم اون طرف. وحشت كردم و خیلی عصبانی شدم. فرهاد یه لبخند به‌هم زد از همون لبخندهایی كه توی «عصر چهارشنبه ما» و توی «ساده دل بودم» می‌زنه؛ پوزخند. در واقع نیشخند. به من گفت تو كه این همه ادعا می‌كنی منو دوست داری تحمل حرارت سیگارمنو نداشتی، ولی من كه یه بند انگشت تو رو دوست دارم ... و سیگار رو روی دست خودش خاموش كرد و من دوست داشتن رو یاد گرفتم...

……………………………………….

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:15  توسط مسعود زارع مهرجردي  | 

شنبه بیست و یکم خرداد 1384

چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند             و تماشای تو زیباست اگر بگذارند

سند عقل مشاعی است همه می دانند       عشق اما فقط از ماست اگر بگذارند

وقتی اظهار نظر کرد دلم ، فهمیدم             عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند

دل دریایی من این همه بیهوده مگرد          خانه دوست همین جاست اگر بگذارند

                                                                    

                                     اکرمی

…………………………………..

از اونجایی که من توی فرجه های امتحانات به سر می برم آپدیت میکنم تا کسی فکر بد به سرش نزنه...

از اونجایی که من بسیار دانشجوی کوشایی بوده و می باشم با یک حساب سر انگشتی تا حالا 250 صفحه جزوه کپی کرده ام...این به خاطر چرت زدن یا عدم دقت در کلاس اساتید عزیز نیست...بلکه به خاطر عدم حضور در کلاس است...

....................................................

آهنگ وبلاگ رو عوض کردم...البته نمیخواستم سیاسی باشه!!!...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:11  توسط مسعود زارع مهرجردي  | 

جمعه بیستم خرداد 1384

گفت:

هر که را شوق خم ابرو بود

روبرو بودن به از پهلو بود...

گفتم:

روبرو بودن ندارد لذتی

لذتی گر هست در پهلو بود...

.......................................

دعوت به همکاری:

به یک نفر آدم فارسی زبان جهت متقاعد کردن پدر بزرگ ما که وقتی برای تولدش شمع 80 می خری نگوید: "کره خر!!! من 21 سالمه حالا یه ماه بالا و پایین" (اینو با لهجه شیرازی غلیظ بخونین)...پدر بزرگ گرامی نوه ی شما در آستانه ی جوانی به سر می برد و به کار بردن چنین لقب خفت انگیزی غرورش را خدشه دار می نماید...او مدتهاست که به  یک خر کامل و بالغ تبدیل شده...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:30  توسط مسعود زارع مهرجردي  | 

دوشنبه شانزدهم خرداد 1384

مردم سه دسته اند:

دسته اول آنان که کله شان به مو حساسیت دارد و به عقل نه...

دسته دوم آنان که کله شان به عقل حساسیت دارد و به مونه...

دسته سوم آنان که کله شان هم به عقل حساسیت دارد هم به مو...

آن خطاط سه خط نوشتی... آن خط سوم منم...

.....................................................

 

سبد آهنی و کوچه ی سنگی...

کاهگلهای فراموشیم را

زاغ سیاه های سیم برق را کسی همین حوالی چوب میزند...

مادر زاغ سفیدی را

نوازش میکند...

زاغ سفید پنبه مادرم را می زند...

میدانم...میدانم...

به کوری بوف اینجا زاغستان شده 

 زاغستان ما انحدام بوف بود...

...................................................

شعر بالا رو به چند دلیل گفتم...دلایلش رو به وقتش میگم.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:9  توسط مسعود زارع مهرجردي  | 

شنبه چهاردهم خرداد 1384

یک نفر مست پیش می آید

شیشه در دست پیش می آید

عاشقی جرم نیست ای مردم

اتفاق است پیش می آید

...........................................

دوباره میسازمت وطن...

این شعار تبلیغاتی معینه.اما نفهمیدم چرا معین داریوش می خونه؟؟؟؟؟؟

............................................

آپدیتمان نمیاید و به شدت خسته ایم...کسی مارا مشت و مال نمیدهد...هل من ناصر ینصرنی...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:7  توسط مسعود زارع مهرجردي  |