تبليغاتX
شبهای روشن
پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1384

همیشه آب نا طلبیده مراد نیست

گاهی بهانه ایست که قربانیت کنند

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:9  توسط مسعود زارع مهرجردي  | 

دوشنبه بیست و دوم فروردین 1384

چشمان تو رمز آسمان را بلدند

آبی همیشه مهربان را بلدند

حالا تو برای عاشقت حرف بزن

مردم که فقط زخم زبان را بلدند...

.......................................................

از وقتی تصمیم گرفتم کمی تغییر کنم مدت زیادی نمی گذره...اما کم کم داره جواب میده.شاید هم جواب نمیده و من اشتباه میکنم...در هر صورت همزاد پنداری آخرین چیزی خواهد بود که بهش فکر میکنم...

................................................

نازلی از بوی نارنج نوشته...

و من یادم میاد ترنجهایی را که به خاطرش رفتم شیرز اما باز جا گذاشتم

یادم میاد شیرازی که خیلی بهارش رو دوست داشتم و امسال پامو اونجا نگذاشتم...

.................................................

تا امروز چندتا نامه ی عاشقانه برای چند نفر فرستادی.من خودم دیدم.نمیتونی حاشا کنی.من خودم دیدم.

تا امروز به چند نفر عشق پرت کردی.به چند نفر نوار یادت نره دوست دارم کادو دادی.قلبت برای چند نفر تپیده.

حسابش از دستت در رفته؟

اما من میدونم.

من از خودت بیشتر یادمه.به هر تعداد که تو از من شعر عاشقانه میگرفتی یک خط روی قلبم کشیدم.

قلبم یه گور خر بزرگ شده.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:33  توسط مسعود زارع مهرجردي  | 

جمعه نوزدهم فروردین 1384

آرام بقچه اش را جمع کرد

باغچه را به اشک آب داد

ریشه در کف

فرار می کرد

نهال رنجیده ی زیتون…

………………………………..

امروز در یک حرکت انتحاری تابلوی کنار جاده ی راهنمایی رانندگی رو کش رفتم…الان موقعیت ایشان در انتهای دیوار جنوبی اتاقم می باشد…

…………………………………….

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:44  توسط مسعود زارع مهرجردي  | 

دوشنبه پانزدهم فروردین 1384
گفت:شكسته شدي؟!!!

گفتم:دست روزگار...

گفت:رنجيده اي؟

گفتم:رسم روزگار...

گفت:پس چرا ميخندي؟!!!

خنديدم...

.............................................................

پيام هفته:

كسي كه گريه مي كند يك غم دارد و كسي كه مي خندد هزار غم...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:43  توسط مسعود زارع مهرجردي  | 

شنبه سیزدهم فروردین 1384

در حيرتم از اين همه تعجيل شما!

از اين همه صبر و طول و تفصيل شما!

ما خير نديده ايم از سال قديم

اين سال جديد نيز تحويل شما!

                                     جلیل صفربیگی

----------------------------------------

چشمان سبز روشن.قامت بلند.دختر کچل رد می شود...

مردی از آن گوشه به من نگاه می کند.دلم می لرزد که شاید شناخته باشد.مرد می رود  و من خیالم راحت می شود.

تبسم طولانی پسرک با دستهای گره خورده.نه ...آستینهای گره خورده.

پسر کوتاه قدی که از گوشواره هایش می فهمم دختر است.

نمیدانم روی زمین چه رسم میکند.یعنی می دانم اما سر در نمیاورم.

اینجا همه یکجور لباس می پوشند.

لباس پسرانه گشاد که آستینهای غیر معمول و بلندی دارد اما شلوارهایش کوتاهتر از معمول است.

روپوش سفید حکم آژیر قرمز دارد.همه فرار میکنند.

مرد از برابرم میگذرد و نگاه عجیبی به من مکند..دلم می لرزد...بازهم به خیر گذشت...

اکثر دخترکان این تیمارستان چشمهای روشنی دارند.مشخص است که به ما همانطور نگاه می کنند که ما به آنها.

تجربه ی عجیبی است.

مرد باز هم به من نگاه می کند.می دانم که به من کاری ندارد.روپوش سفید.آژیر خطر.سفید...قرمز...سفید...قرمز

اِ...ول کن آقا.مگه من باهات شوخی دارم.ول کن.اشتباه گرفتی.ولم کن...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:20  توسط مسعود زارع مهرجردي  | 

پنجشنبه یازدهم فروردین 1384

 

در سرم کلاغی است

 

       در دستم سنگی

          

                 از خودم می ترسم...

--------------------------------

 

من باز هم به خانه رسیدم.بعد از فتح خلیج همیشگی(احتمالا اسمش همین بود) حالا به فتح شهر همیشه لرزان کرمان نایل شدم(لازم به ذکر است که من با آقا محمد خان فرق دارم).تنها شهری است که شبهایش از روزهایش گرمتر است . همانا این گرما هیچ ارتباطی به گرمی مردمش ندارد هرچند که گذشتن از خونگرمی مردمانش بسی بی انصافی باشد.منقلهای روشن شما را به یاد شبهای روشن،همین وبلاگ بی در و پیکر خودمان می اندازد.خلاصه اینکه ما الان احساس خود مارکوپولو بینی داریم...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:45  توسط مسعود زارع مهرجردي  | 

جمعه پنجم فروردین 1384

 

تقریبا کسی را نمیشه پیدا کرد که بگه من میخوام بمیرم.یا حداقل بگه مردن رو دوست دارم.

مردن یک ترنم تازه است که همه چیز در اون همانطوری هست که می باید. و همانطوری دیده میشه که هست. پس خیلی بهتر بود آدمها مرده به دنیا میامدند..یعنی همیشه همانطوری بودند که نشا ن میدهند.هیچوقت یک اتفاق، یک رابطه و یا یک برخورد کوچک برای هیچکس علامت سوال نمی شد که: چرا اینجوری شد و چرا اینجوری نشد. و دیگه کسی نمی گفت "منظورش از این کار چی بود".

اینا رو با خودم زمزمه می کنم چون تقریبا هر روز به این سوالات بر می خورم . و حتما خیلی ها در مورد من این سوال رو از خودشون می پرسن.

حیف که روزگار ما جوریه که تا لازم نباشه هیچکس راست نمی گه. یعنی اگر بگه، میگن طرف دیوونه است.....

...........................................................................

 

پیام هفته از منوچهر آتشی:

 

عشق سوء تفاهمی است که با ازدواج برطرف می شود.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:18  توسط مسعود زارع مهرجردي  |