تبليغاتX
شبهای روشن
حس آپدیت نیست.

صدای من رو از بندر عباس میشنوید.همونجا یی که اینترنت حکم طلای بیست و چند عیار داره.اصلا پیدا نمیشه.موزیک گذاشتم.در موردش نظر بدین.

سال نو مبارک...

 

نوشته شده در شنبه بیست و نهم اسفند 1383ساعت 21:43 توسط مسعود زارع مهرجردي| |

پرندگان همه خيس اند

 و گفتگويي از پريدن نيست

در سرزمين ما

               پرندگان همه خيس اند

در سرزميني كه عشق كاغذي است

انتظار معجزه را بعيد مي دانم.

                                            خسرو گلسرخی

.....................................................

اِموَیَلَ...یَموَیِلُ...اِموِیال...

انقطع...ینقطع...انقطاع...

یعنی موبایلمان قطع شد.و ما بسیار غصه مندیم.

..................................................

اینروزها یاور خونه تکونی استاده.و ما برای فرار از این توفیق اجباری هنوز به دانشگاه میرویم.

..................................................

امشب 4 شنبه را سور می کنیم.

پلیس ولایت ما گفته هرکس که عاملین فروش ترقه و سیگارت را معرفی کند مژدگانی دریافت خواهد کرد.لازم به ذکر است که در ولایت ما تقریبا تمام بقالها،چقالها،کوپن فروشها،پیتزایی ها،کافی شاپ ها،کافی نت ها،کافی میکس ها(احتمالا مرکز میکس و تدوین قهوه است)و...در اینروزها به این امر مقدس اشتغال دارند.

اما با این حال ما به جای مژدگانی در فکر آن چند بسته ترقه ای هستیم که هنوز تهیه نکرده ایم.

.................................................

خانم  مینو صابری هم از جمع وبلاگ نویسان خداحافظی کرد.شاعری که شخصا هیچ سابقه ی قبلی از او سراغ ندارم.اما همینقدر میدانم که از معدود شاعران وبلاگ نویسی است که اشعاری چنین قوی را میسازد.که...نمیسازد و واقعا می سراید.مینو چنان زنانه هایش را میسراید که فروغ....صراحت لهجه ی عجیبی دارد.بدرستی روابط دخترانه را آنگونه که خود هست تصویر میکند.مخاطب معمول اشعار مینو مردیست که به طرز ماهرانه ای در ردیفها جا خشک کرده(البته در بعضی از اشعار) و تقریبا عشق یا دوری از او است که شعر را درونمایه میبخشد.البته هرگز نمیتوان از چارپاره های احساس برانگیزش چشم پوشید.مینو از چیزی رنجیده است.این را شعرهایش جار میزنند. و اینرا میتوان نوعی نگاه نو به عشق تلقی کرد....

حالا هم خداحافظی سخت و سکوت ممتد او چند روزی است که ناراحت کننده است.

يادش به خير، آن روز ها...

من ( شما ) بودم . . . !

تو ( شما ) بودی . . . !

ولی امروز . . .

هيچکس ( شما ) نمی شود !

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1383ساعت 8:33 توسط مسعود زارع مهرجردي| |

 من به دنبال کسی می گردم

که نگاهش آبیست

و دلش بوی شقایق دارد

نفسش می گیرد

هرکه از بار غمی سر به گریبان باشد...

                                               اکبر آزاد

..................................................

ما قرار بود بمیریم.آن هم از نوع در جایش.شبهنگام، وقتی که پدر ساعت 2 بعد از نیمه شب به قول خودش از جلسه برگشت (البته حنایش برای ما رنگی ندارد.ما میدانیم که او برایمان یک مامان جدید پیدا کرده) متوجه بوی غلیظ گاز شد و ما را از مرگ نجات داد.شاید هم مرگ را از ما.... بالاخره نشد که بشه.کاشف به عمل آوردیم که ترموکوبل مشکل داشته.

اما در خبرها میخوانیم که خفگی همسر رییس جمهور پاکستان بر اثر استفاده از بخاری ایرانی بوده و ایشان به شدت قصد در.....خواهر ایران دارند.

و با این حساب دلایل عوض کردن نام ایران به چهار تا افزایش یافت.

 

 

نوشته شده در سه شنبه هجدهم اسفند 1383ساعت 14:28 توسط مسعود زارع مهرجردي| |

 در روزهای آخر اسفند....

 *

چیزی از سال محترم 83 باقی نمونده.سالی که بسیار سهل و ممتنع بود و اینم یعنی خوب.

 *

 به همت حضرت پدر تونستیم 4 تا بلیط برای بندر عباس بگیریم و به زیارت امامزاده خلیج فارس بریم.

بندر عباس مرکز فروش انواع و اقسام محصولات فرهنگی است.تقریبا در هر 50 متری یک نفر میگوید:"عرق ، ورق ، زرورق،عکس،فیلم،نوار،شو..."

دفعه ی اولی که من اینارو شنیدم فکر کردم آقاهه عکاس فیلمبردار دوره گرده . بهش گفتم آقا میشه نمونه عکساتو ببینم.اونم چند تا عکس گذاش جلوم گفت کدومشو میخوای؟ من متوجه شدم که:

1- این عکسها خانوادگی است و ما نباید عکس خانوادگی کسی را بدون اجازه ببینیم.

2- این عکسها در چله تابستون گرفته شده چون...

موارد 3 و 4 سانسور شدند!!!

.................................................

تقویم تاریخ:

البته شاید چندان مهم نباشه اما

 15 اسفند چهارمین سالگرد اخراج موقت من از پیش دانشگاهی گرامی باد.

 

نوشته شده در جمعه چهاردهم اسفند 1383ساعت 22:50 توسط مسعود زارع مهرجردي| |

من خیلی زود بزرگ شدم.من پتانسیل بزرگ شدن را ندارم:

به دستانت سوگند که فقط 7 سالم است.تکرار میکنم. 7 سال.من به هفت سالگیم چنان ایمان دارم که تو به حماقت من.شناسنامه که فقط کاغذ است.از همان نوع که تو عاشقانه ات را روی آن مینویسی.از همان نوع که من روز تولدت را روی تقویم سیاه کردم . از همان نوع که من سالهاست نقاشی هفت سالگیم را بر روی آن میکشم تا تو به من بخندی و بچه خطابم کنی.امروز در خانه ی ما باران صدفهای سیاه می آمد.من مرده بودم و کسی برایم شعر میخواند.صدایم میزد . و من خیالم راحت بود.از اینکه دیگر به صدا ، به دعا و به نگاه تو احتیاجی ندارم.تو مثل نامه ی عاشقانه ی دختر خاله ی کوچکم هستی ... آنقدر از عشق میگوید که عشق بالا می آورم.

*

 اه بازهم تلفن.(آن عفریته ی گوژ پشت) هروقت دلم میگیرد به سراغش میروم.جوابم را نمی دهد.حالا هم حتما دل او گرفته است.مقابله به مثل...جوابش نمیدهم.

*

یک روز در همین تکرار لحظه ها به جای چراغ سقف اتاقم ترانه ای برای طناب ساز خواهم کرد که بار سنگین مرا حلقه وار و فروتنانه از دوشم بردارد تا جهان به نداشتنم افتخار کند.

*

شب شده و من تنها میان کاغذهای ناخوانده و نانوشته گوشت نیمه مرده ای هستم که دو ساعت پیش به اینطرف را یادم نمیاید.چگالی خون خاطره افتاده و یک چشم شکاک به من نگاه میکند.مراقب کارهایم هستم تا از زهوار در که خدا سرک میکشد غافاگیر نشوم.خدا هم با دوربین مخفی بازیش ما را گیر آورده سکوت شکسته بسته ی ما را به نظارت خنده میکند.

*

و من دلم برای کسی تنگ است که همیشه از زهوار در اتاقم سرک میکشید و حالا که مانند خودش تنها شده ام او هم سر نمیزند.

*

و صدایی میاید از یک نی لبک مشکوک به صداقت که مرا به خودش میخواند و مرا بازی می کند.به جای اسب پر جنب و جوش صفحه ی شطرنجش که گاری بر پشت آزادانه جولان میدهم برای اینکه پری(کوچک غمگین) خوشش بیاید. در شهر سیاه و سفید، وزیر کنار کوچه نشسته و به بچه ها تیله ی 3 پر میفروشد.

 *

 

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اسفند 1383ساعت 21:34 توسط مسعود زارع مهرجردي| |

اگر چه در میان شما تشنه سخن بودم

 

همان که حرف دلش را نگفت من بودم

 

                                      بهمنی

.....................................

باورم نمیشه که همین 4 روز پیش با یک قاتل بالفطره صحبت میکردم.کسی که 24 ساعت بعدش یه نفر رو کشت.کلی الان احساس خشانت به ما دست داده . بی خود نیست به ما میگویند پلنگ . از بس که از زمین و زمان زهر چشم اخذ نموده ایم.اصلا به همین دلیل این نوع زهر کمیاب شده و قیمت آن به شدت بالا رفته . آی نفس کش.... ما را جو گرفته. یکی دیگه بیاد ما رو بگیره.

....................................

اعصابم به شدت به هم ریخته . زود رنج شدم ... از بس که رنجیدم و نرنجاندم، رنجاندم و نفهمیدم، فهمیدم و هیچ نگفتم، هیچ گفتم و خندیدم...و پایان زندگی باهمان ِ تنهایان همین است.

 

 کوه ها با هم اند و تنهایند

      هم چو ما باهمان تنهایان.

 

نوشته شده در یکشنبه نهم اسفند 1383ساعت 21:16 توسط مسعود زارع مهرجردي| |

 میوه بر شاخه شدم

   سنگپاره در کف کودک

        طلسم معجزتی

  مگر پناه دهد از گزند خویشتنم

          چنین که

           دست تطاول به خود گشاده

                                         من ام!

                                                      احمد شاملو

..........................................................................

با خودم قرار گذاشت تا عید 10 تا کتاب خوب بخونم کتابای نیمه تموم قبلی رو هم تموم کنم. دیشب نمایشگاه کتاب بودم.بیشتر کتابای عهد حجر آورده بودن.و بجز چارپنج تا موسسه بقیه اش چندان قابل عرض نبود.کتابهای جدیدی که به خاطرم مونده(حداقل من ندیده بودم): کیمیاگر (2 )!!!(لطفا به ۲ توجه ویژه نمایید)، انگشت و ماه از احمد شاملو،  این شماره با تاخیر۲ و پشت دیوارهای بلند از آذر آریان پور بود.

...........................................................................

                                          به یک کارگر ساده نیازمندیم:

 

  1- منظور ساده از نظر اخلاقی است که بهترین گزینه برای اینگونه موارد هموطنان عزیز لر هستند.

  2-منظور ساده از نظر پوشش میباشد که به کسانی که لباس سفید و تمیز به تن میکنند اطلاق میشود. برادران بسیجی مصداق بارز آن هستند.

  3-راه راه نباشند... که در اینصورت منظور همان گورخرهای آسیایی هستند که بر خلاف گورخرهای آفریقایی راه راه نیستند.

نوشته شده در جمعه هفتم اسفند 1383ساعت 12:30 توسط مسعود زارع مهرجردي| |
ما امروز لرزیدیم.یعنی لرزوندنمون.زلزله اومد.اونم ساعت ۵ صبح.یک ساعت و نیم تو خیابون واسادیم ببینیم خونمون خراب میشه آخرش یا نه....نشد.

داشتم فکر میکردم(از اینجور مواقع کم پیش میاد)که اگر زلزله بیاد من چی دارم که بتونم همراه خودم بردارم؟

۱-یه دل دارم که فاجعس    مث صداقت چشات

۲-هاردم که همه چیزمه

۳-موبایلم که قبضشو ندم قطع میشه

۴-یه گرمکن که وقتی دارم خراب شدن خونه رو میبینم سرما نخورم

۵-۲۴۰۰ تومن پول که با۱۸۰۰تاش یه بلیت شیراز بخرم و با ۲۰۰ تای بقیه یه بلیت حافظ

۶-هاردمو بدم به بچه ها که براش دندون تیز کردن

۷-۴۰۰ تومن بقیه رو برم کافی نت و آخرین لحظات زندگیمو در وبلاگ ثبت کنم

نوشته شده در سه شنبه چهارم اسفند 1383ساعت 22:27 توسط مسعود زارع مهرجردي| |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir